سادو مازوخیسم
شب از میانه گذشت و من، هنوز بند خودآزاری
دوباره اخم پدر با من، دوباره طعنه که بیداری؟
خطور کرده به ذهنم باز، ردیف زلف دلاویزت
دوباره در کش و تابم با، دوباره های نه تکراری
هر آنچه مانده از این سودا، هنوز در نظرم اما
پریشی است و پریشانی، پری وشی و پری واری
تو در دل من و من در دل، به چرخ پست می اندیشم
به اینکه در دلش آیا کیست، کسی که در دل خود داری
دلی که مامن نامت بود ، دلی که دانه دامت بود
ببین که می نگرد حالا، به چرخ سنگی بوجاری
مبر زیاد خود آن گل را، که پای پای تو پر پژمرد
برای قامت کوتاهش، کنون که سرو و سپیداری
کنون که در پس این پستو، تویی و سوگ و عزاداری
کنون که زخم دلم کاری، کنون که خون دلم جاری
...
سلام می کند این شب هم به نامه ها و غزل هایم
به صبح تازه که میخندد، به اخم ساعت دیواری