سادو مازوخیسم

شب از میانه گذشت و من، هنوز بند خودآزاری
دوباره اخم پدر با من، دوباره طعنه که بیداری؟

خطور کرده به ذهنم باز، ردیف زلف دلاویزت

دوباره در کش و تابم با، دوباره های نه تکراری

هر آنچه مانده از این سودا، هنوز در نظرم اما
پریشی است و پریشانی، پری وشی و پری واری

تو در دل من و من در دل، به چرخ پست می اندیشم
به اینکه در دلش آیا کیست، کسی که در دل خود داری

دلی که مامن نامت بود ، دلی که دانه دامت بود
ببین که می نگرد حالا، به چرخ سنگی بوجاری


مبر زیاد خود آن گل را، که پای پای تو پر پژمرد
برای قامت کوتاهش، کنون که سرو و سپیداری

کنون که در پس این پستو، تویی و سوگ و عزاداری
کنون که زخم دلم کاری، کنون که خون دلم جاری
...

سلام می کند این شب هم به نامه ها و غزل هایم
به صبح تازه که میخندد، به اخم ساعت دیواری

ببر

ببر که مال یتیم است و نیستش مأمن

بخور که گندم ری سهم توست ذی الجوشن

اگر که خون شریفی بهانه ی ملک است

چه فرق میکندش احترام با رختن

یزید و لاف امیری مومنین باری

مرا به توست نصیحت که این گزاف مزن

در ادعای علی و در اقتدای عقیل؟

گذار چرخ گرفتست تفتن از آهن؟

بخور تو را حرجی نیست ظالم است و ستم

مراست خون دل از این ستم پذیر...از من...

زمن که در رگ و پیه ام نوشته اند به خون

که زندگی پس ذلت به است از مردن

که تاخت دیدم بر تشنگان و خیمه و دود

که پند برده ام از دوستان به دم نزدن

بخور که گندم روییده است از گندم

که تا چه رویدت از خون و کِشته ی کُشتن؟

سعدی

تو کیستی؟ گلابی و سوغات از گلستان پر گل سعدی
زیبایی به ثبت رسیده در دفتر تغزل سعدی

من کیستم پیمبر و نوراه مبعوث دین شعر تو گفتن
گه هم کلام هدهد حافظ گاهی سوار دلدل سعدی

سرو سهی و سیب زنخ را من با نگاه خود که ندیدم
بنگر چه ای که رو نشد از تو در لحظه ای تامل سعدی

هر صبح گفت می‌رسی اما هرگز نیامدی و غلط گفت
اینگونه شد که ماند به دوران نا آشنا تفعل سعدی

اری دریغ از آنکه نگاهی برما دوتن نمایی و باری
من زنده ام به سختی و این غم بیرون شد از تحمل سعدی

جان ریختم به شعرم و گفتی گفتی که شعر دوست نداری
اری چه خوب شد که نداری مارا چه با تقابل سعدی

نامم به پاس شعر من آخر شاید به کوچه هم ننشیند
اما مرا تو یاد کن این بار وقتی گذشتی از پل سعدی

کیان

میان کاسه های یخ تنت، تنی ورای وسعت جهان
هم اش بزرگی و هم اش شرف، نه اش پلشتی جهان نه جان


برای تو که رنگ رنگ بود، کمان و خالقش چون گل لطیف
به نام خالق گلوله ها، گذاشتند تیر در کمان

دلم گرفت از این گلوله و، تمام قرص های اردبیل
تمام بام های پایتخت ، تمام میله های زاهدان


عذا عذای خوش تر از سرور، غم ای غم همیشه بر قرار
تو از کدام تیره ای که خوش، نشسته ای به مغز استخوان؟

تو از کدام تیره ای بگو، برای این جماعت پلید
بخوان که دایه وقت جنگ شد، برای گرگ ها رجز بخوان

بگو چگونه پیرهای شهر، به ننگ عمرشان اضافه شد
که سر بلند تر نبود در، سراسر صف مخالفان


یکی دلیر جنگی ام بگو، ز ایل بختیاری ام نشان
بگو که ننگ نیست نام ما، بگو بگو بگو منم.... کیان....
.
.
میان کاسه های یخ تنیست, به خون نشسته خنده بر لبش
به شب بگو بنوش از این بلا، یخ است و شربت است و زعفران...

کشاورز

خشک می کاری و این دامنه تر می زاید
خاک این تیره کشاورز، سحر می زاید

مدفن آزر و آرامگه ابراهیم
لات می‌سازد و عزی و تبر می زاید

دِیم خون است و از آن دست و کمر می روید
بوته اش چشم و بُنَش فاکهه سر می زاید

منگر آن سوخته، آن لاف صنوبر زده، آن...
اُشتر ماده که هنگام سفر می زاید

پیر تاکیست در این بادیه کو هر نوبت
مست و افتاده و خم دُر و گهر می زاید

خشک میکاری و دلخوش که غبارش بنشست
روز بشمار که این غائله شر می زاید


....

مَرد اگر مَرد، اگر مُرد در این ورطه چه باک
کُنج هر خانه زنی هست و پسر می زاید

سیانتیسم

آری اگر نه عشق، من و تو همین و بس، آمیزه ای ز گردش گرد و غبارها
آری آگر نه سمحه همان عشق هم همان، این شعر هم همان و هم از این قرارها


جبر است در وجود جهان جبر شد که من، اینگونه در وجود جهان با تو بنگرم
جبر آمدست بر سر من تا کنار تو، بر ما زنند بانگ که بی اختیارها!

من چیستم من آنکه به موی تو زنده ام، یا مرده هر که بند از آن گیسوان برید؟
دست نوازش من و موی مجعّدت ، باری نوک خمیده ی انجیر خوارها

نیروی ناشناخته ای لمس دست تو، موجیست در هوا ضربان صدای تو
تن پوش نازک تو و تعریف های خشک، من درصدد که بگذرم از این حصار ها


شاید میان بارش تند شهاب ها، مویت شبی ز خوشه ی پروین رسیده است
چشم تو از سحابی جبار آمده، شاید شبی به همت دنباله دارها


دنیا توهم است، همین قدر کافی است، عشقم به تو(فضای شگفتی که خالی است)
ای خالی شگفت من ای وهم دلپذیر، نسبتی است بین شما و سه تارها؟


هان این توهمی که شبیه تو بود و هست، هر چند هیچ غایت زیبایی من است
هان استوا و تاج بلورین بر سرت، چتری گیسوی تو و نصف النهارها


میخواستی که بشنوی از آرزوی من؟ غیر از همین که بر سرم آمد چه آرزو؟
در ذره ای من و تو و دنیا کنار هم، ناگه وقوع حادثه ها انفجارها!

سی و سه پل

سی و سه چشم تو ای پل همیشه بارانی

مباد چین و چروکت به روی پیشانی

 

مباد خاطر نازت شبی ترک بخورد

به دور باد ز قلبت شکست و ویرانی

 

مباد هرگزت ای پل که یک عبور شوی

به روی نعش پر از زخم رود زندانی

 

خدا کند که نبینی نشسته دیگر بار

به روی سینه ی او رد پای انسانی

 

خدا کند که توانگر شوی و درنا ها

دوباره سر بزنندت شبی به مهمانی

 

دلم برای صدایت چقدر تنگ شده!

بخوان خروش خوش آب,خوب می خوانی!

 

ننه

تو رفتي هر طرف ياد تو چون آب روان باقيست
واين خانه و لاي زخم هايم استخوان باقيست

دلم پرپر شد و جانم در آتش سوخت مي سوزد
تو رفتي شمعداني رفت اما شمعدان باقيست

تورفتي ديگران رفتند هرکس مي رود, باري
خوشا سروي که از دامان پاکت جاودان باقيست

تو بودي جان پناه خنده ها و اشک هايم هان
کجايي؟ که هنوز ازگريه ام يک استکان باقيست

ننه رفتي و دلتنگم براي خاطراتت, آه
ننه داغ تو در من از کرانم تا کران باقيست

 

اسید

دو نیمه شد کمر نیمه ی جهان چو شنید...
چهل ستون ز تن هر نگاره جامه درید


شکست شوکت نقش جهان خسته و رنگ
ز نقشِ سردر بازار قیصریه پرید


خبر چو وارد صحن منار جنبان شد
تنِ مناره ی بقعه به ناگهان لرزید

 

خبر رسید, سرِ چار باغِ عباسی
هوای گریه میان درخت ها پیچید

 

به گریه کرد رها گیسوانِ خود در باد
چو از زبان صنوبر خبر رسید به بید

 

به گنبدش عرق شرم داشت مسجد شیخ
چو می شنید که "او" هم به نام دین پاشید

 

خبر تمامی این شهر را به ماتم برد
خبر رسید که یک زن...خبر رسید... اسید...

 

پ.ن: حیف "او" که ضمیری هستش که
برای انسان به کار میره...

 

سکوت

سکوت پاسخ من بود و نوع انسان را

هنوز درصددی شیوه ی خدایان را

 

نسیم از سر کویت وزید و فهمیدم

دلیل رونق امروز ارمنستان را

 

شکن شکن شده چندی دل پریشانم

مگو که چین زده ای گیسوی پریشان را

 

بلی شکسته  و پیرم! شکسته عشق مرا

چنان که بی خردی نقش طاق بستان را

 

هنوز ماهی و دیوانه ام هنوز و هنوز

به گریه می سپرم نسخه ی طبیبان را

 

اگر ز ترس و اگر رحم هر چه بود چه سود

زریفناکی تشبیه بید و ایمان را

 

مترس آهوی وحشی که کس ندیده هنوز

عبور شیر نر از بیشه ی شغالان را

...

 تو از قبیله ی قاجار و من امیر و غمت

به ننگ دیگری آغشت شهر کاشان را

 

به جز شکست مرا هیچ از این تقابل نیست

مگر به رگ بگذاریم... خط پایان را...

 

چه کار؟

دل غمگین مرا با تو دل آزار چه کار؟

چشم بیمار تو را با من بیمار چه کار؟


صد هزار آمد و رفتند و دلم خام نشد

قرعه ی عشق مرا با تو ستمکار چه کار؟


مخورم من غم بیچارگی ام را هرگز

تا تو هستی دل ما را غم اغیار چه کار؟


کم کمک باور من آمده دل بردی از او

ور نه با چوب و چری ناله ی بم تار چه کار؟


ناز کن با من بیچاره ولی صبح مپرس

خبر یار مرا با دل دیوار چه کار!؟


پاییز

هر شب از عشقت مملو و لبریز می بارم

پاییز شد آری و تا پاییز می بارم


باران که می بارد دلم یاد تو می افتد

باران که می بارد چه بغض آمیز می بارم


من با هر عاشق گریه کردم تا تو را دیدم

نازک دلی گشتم که با هر چیز می بارم

...

با یاد فرهاد و شب تلخی که او بارید

از بیستون تا وادی پروز می بارم

...

پایان ندارد بغض پاییزی که تو رفتی

پاییز تا  پاییز تا پاییز می بارم


پ.ن.ببخشید زیاد شاعرانه نیست, بیشتر شخصیه
در ضمن شعر کامل نیست


گله

چند وقتی هست وبلاگم رو به روز نکردم...دلیلش هم اینه که برخی سایت ها شعر های من رو بدون ذکر نام شاعر توی سایتشون منتشر می کنن

از این به بعد تو وبلاگم کمتر شعر میذارم

دوستان در صورت تمایل اشعارو از طریق فیس بوک دنبال کنن

mehrdad shobeyri

مرسی


حلقه

دیگر دود سیگارم را حلقه نمی کنم

دهن کجیِ حلقه ای که

دستانت را 

به نام دیگری

سند زده بود

....


فقط برای تو...

سحر کرشمه ی وصلش به خواب می دیدم

زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست...

حافظ



ادامه نوشته

من خود آن سیزدهم

آلبوم محسن چاووشی هم بالاخره منتشر شد. شاید خیلی ها نپسندن به خاطر اینکه شعر خوب به نسبت ترانه سنگین تره و فهمش سخت تره ولی برای من یه پاسخ به یکی از سوالاتم بود که واقعا چرا از شعر توی موسیقی های شناخته نشده یا کمتر شناخته شده استفاده نمیشه...چون میشد خیلی راحت به مخاطب قبولوند که این موسیقی شعر میخواد یا شعر برای این نوع موسیقی گفته میشه... حتی خودم هم به صورت غیر حرفه ای یکی از شعرهامو خوندم و روش آهنگ گذاشتم ... ولی این آلبوم خیلی قوی به این سوال جواب داد که چرا که نه! البته استفاده از شعر چندان کار جدیدی تو موسیقی پاپ نیست... مثال بارزش هم حبیبه که غزلهایی که خونده از بهترین کارهاش محسوب میشه... ولی ترکیب موسیقی الکترونیک و ساز کم قدرتی مثل تنبور تو این آلبوم ترکیب موسیقی الکترونیک و شعر و سازهای اصاصا سنی است... به شخصه امیدوارم این آخرین باری نباشه که اینجور کارهارو میشنوم خصوصا از محسن چاووشی عزیز...

پ.ن:داشتم فکر میکردم وحشی اگه آهنگشو میشنید چی میگفت :)

پ.ن: من خود آن سیزدهم را دانلود نکنید!

شعرا رو کامل براتون میذارم با نام شاعرا شاید به کارتون اومد...

ادامه نوشته

زنده باد بهار

گفتند زنده باد آزادی

میان خیابان جان داد.....


گفتند زنده باد عشق

سوار ون گشت ارشاد شد....


تا دیر نشده

از دل این زمستان بیرون بیا بهار!

که دارند زنده بادت را

فریاد می زنند....


به نام پدر

به نام پدر    به نام پسر          و روح  خراب       ما و تبر

و قصه ی ما   عذاب و عذاب   غریبی و درد   و قصه به سر

تبر بزنید   به ریشه ی من   که سرنگذاشت   به حکم سفر

سفر شد و رفت   و ماندم و آه   که رفت و نماند   که پر شد و پر

کشیدن او   غم است و مدام   همیشه و حال   چو جامه به بر

غزل به غزل   شکستم و اشک   چکید و چکید   ز دیده ی تر

و تا به سحر    و تا به سحر   و تا به  سحر    و تا به سحر


ریش قرمز

فیلمی به کارگردانی کروساوا محصول خیلی سال پیش ژاپن...
سکانس به سکانس عالیه این فیلم...با چندین داستان تو در تو که اگه هر کدومش به صورت جداگانه فیلم بشه احتمال اینکه بهترین فیلم سال بشه بالاس...
البته شاید گریز به این داستانها و دور شدن از خط اصلی باعث شده که روند فیلم یکم کند و خسته کننده باشه و همینطور طولانی...
نکته ی مثبت این فیلم که خیلی به چشم میاد بازی خیلی خوب بازیگران این فیلم هست...برای مثال کارگردان تو اون سال از یک پسر هفت ساله بازی ای گرفته که واقعا ادم رو متحیر میکنه...

در آخر به همه توصیه میکنم این فیلم رو ببینن...مخصوصا عزیزانی که طبابت میکنن...لازمه براشون :)


پایان نامه

حرفی ندارم در مورد این فیلم بزنم...فقط برای همه ی عوامل این فیلم متاسفم....

همین...


بیست و سه

هنوز چهل سال دیگر فرصت دارم

تا بهتر از هر شاعر دیگری

از شصت و سه سالگی بگویم

....


پ.ن :تولدم مبارک


خندید

به هر چه فکر کنی گاه میشود خندید

به من هر آینه هر شب تمام قد خندید


من از سرانه ی آمار ملکت جستم

که گاه میشود حتی به یک عددخندید


و گاه میشود حتی به عادتی مرسوم

که دید او شتر و لیک دم نزد خندید


به رود خسته و پیری که شوق دریا داشت

و خورد بر سر راهش به کوه و سد خندید


به برق مفت که زد یک شبی به خرمن من

به آب مفت دو چشم پر اشک عد خندید


به ریش هر که شبی تیغ سوی ریشش برد

و بیخ ریشی او گاه ("مالِ بد!") خندید


و یا میان پلیدی و پستی دنیا...

به سیب و‌ آدم و حوا سبد سبد خندید


***

و یا ردیف همین شعر من که "بارید" است 

به هر چه فکر کنی گاه میشود خندید


یک غزل تازه

با لاله گفتم از غم تو داغدار شد

دریا ز سوز سینه ی "من" بی قرار شد


هر کُنده چوب شیوه ی دل بردن تو دید

دل رفت از او و نغمه ی غم زد,"سه تار" شد


من زندگیم در کره ی چشم سبز تو

ناگه میانِ سوز زمستان... بهار شد


رفتی چه رفتنی و غمم اشک شد چکید...

هر جوی از نگاه ترم جویبار شد


گفتم که میرساندش این قطره اشک را؟

ابری شنید و بر سرِ بادی سوار شد...


در ازدحام و همهمه ی لَخت گیسویت...

مضمون بکر بود که پیشم قطار شد


هر شعر گفتم از دل تنگم به دل نشست

هر نغمه خواندم از قِبَلَت ماندگار شد


***

این شعرهای خسته فقط یک دلیل داشت

رفتی و پشت پای تو حالم غبار شد....


من تنهام

***این شعر نیست***

دلم گرفته ...از شنیدن حرفهایی که پشت سرم میزنن ...هر چند هیچوقت برام مهم نبوده که اگه بود الان شده بودم یکی مثل همه ...چیزی که باعث شده نصفه شبی دست به قلم بشم تنهاییمه ...تنها موندن وسط این همه آدم که همه ی تعاریف براشون عوض شده ...تعریف مرد,زن,عشق,خوب,مغرور ...مردایی که زیر ابرو برمیدارن که "خوشچل"و"عجیج" بشن و زنایی که به ضرب و زور لوازم آرایش درجه سه میخوان به مقام "داف" نایل شن ...عاشقایی که اسید میپاشن تو صورت معشوقشون و معشوقه هایی که به فکر دوختن پرده ی بکارتشونن ...
خوبایی که هفت خط عالمن ولی میگردوننت...واست شارژ میگیرن...حرفای عاشقانه بهت میزنن...و غروری که فقط گاهی تو ترانه ها میفهمم یکی واسه یکی دیگه شکوندتش و دیگر هیچ ...من و امثال منم میشیم یه مشت آدم پر ادعای خاک تو سر احمق عقده ای نکبت و از همه مهم تر  بازنده...چقدر تعریف ها عوض شده...ولی من...من همینجوری مردم...همینجوری خوبم...همینجوری عاشقی میکنم و همینجوری غرور دارم...

حتی اگه تنهای تنها باشم....تا میتونید هم پشت سرم حرف بزنید...کلی گناه دارم که میخوام اون دنیا بینتون قسمت کنم...به همین راحتی...


من لایق این تنهایی نیستم

من مهربان ترم از هر آنکه در شادی هایتان کنار شماست

اگر مهربانی در نظر شما

آنگونه بود که خداوند مهربان است

نه اینگونه که لاس خشکه زنهای قهار به شما قالب کرده اند


من لایق این همه تنهایی نیستم

من بی ریا ترم از همه آنهایی که پشت سرم میگویند

"از دماغ فیل افتاده"

اگر غرور یک مرد اینقدر برایتان آزار دهنده نبود


من لایق این تنهایی نیستم

من زیبا ترم از گلزار و کروز

اگر میفهمیدید که حسن مرد به زیبایی چهره اش نیست 



من لایق این تنهایی نیستم

من پاکترم از هر آنکه شما به نامش سوگند می خورید

اگر مجبور نباشم دروغ بگویم

به شما نه! به خودم

که تو هم کسی را داری


این گناه را هم به گردن نمیگیرم
ببینم دیگر عذرتان چیست
راستِ راست

من تنهام...



در ضمن من دیوانه هم نیستم
اگر آوار میخوانم
کف دانشکده
...

نقابم را برداشتم
...


حمد

عمری تسبیح گفتی و راه کج رفتی شیخ!

چند بار خواندی و نفهمیدی

"ولاالضالین" "آخر" "حمد" است

....


بیزار

چقدر بیخود دلم خوش بود که بر میگرده پیشِ من

خدایا این همه آدم چرا هر بار ; همیشه من؟

شدم دلتنگ روزایی که اونو خوب نمیشناختم

چجوری بشکنم آخه بتی رو که خودم ساختم؟


میگن با اون خوشی اونی شدی که اون ازت میخواد

فراموش کردی من رو که خودت بودن رو یادت داد

دارم میسوزم از اینکه یکی جز من تورو داره

یکی هر شب رو جای بوسه ی من بوسه میذاره


من از این قصه بیزارم از این دنیای وارونه

از اینکه هر کسی جز تو واسه من دل میسوزونه

از این اشکا که جای آب آتیشِ رو آتیشِ

از اونایی که میگن مرد با گریه سبک میشه


نه اینکه تو زدی زیرش جدایی قسمت ما بود

به قسمت معتقد بودیم خطای ما همینجا بود

به جز غم رو ازم گردوند به هر چیزی که رو کردم

دروغه اما باور کن به تنهاییم خو کردم


یک

شنیدم میان خنده هایتان نام مرا هم بردید

خیلی ساده

"مهرداد هم عاشقم بود

و فلانی...

و فلانی...

"

باورت میشود اگر هنوز عاشقت بودم "ذوق" میکردم

از اینکه نامم را هنوز به خاطر داری؟


ولی...

ولی حالا...


فکر میکنم...

من مردم و زنده شدم فقط برای اینکه یک عدد باشم؟

یک؟


مردم و زنده شدم برای اینکه نامم کنار کسی بیاید که فقط

به تو یک پیشنهاد ساده داده بود؟

و شاید...

حتی نام تو را یادش نباشد؟


من مردم و زنده شدم

فقط برای اینکه تو فخر بفروشی به شمار عشّاقت؟


میخندم و باز هم میخندم....

همان خنده هایی که فکر میکردی از سر خوشی است

میخندم...


میخندم چون اگر هنوز عاشقت بودم...

ذوق میکردم از اینکه

هنوز

نامم را

به خاطر

داری...

...


گشت ارشاد

-حاجی "بزار" ببریمشون پوستشونو بکنیم

-جوونن حسام جون...

یه گهی خوردن...


و من ....

روبروی دختری ایستاده بودم که عاشقم بود

و لبهای او که چندی پیش با لرز دوستت دارم را هجا کردند

درمانده بودند از بیان "تو را خدا" و" گه خوردیم" از ترس


درگیر "نکند", "خدا نکند" های تو دلی

و شیوه ی "خداوندی" حاجی و حسام

خوف و رجا...


-اسم "خدا" رو به زبون نیار دختره ی هرزه

...


چقدر جای "خدا" آن میانه خالی بود

با اینکه نامش "بیداد" میکرد


سیگار

سیگار کشیدم

شاید لحظه ای از یادت بیرون بیایم...

به یادم آوردم برای اینکه از یاد "تو" بیرون بیایم

سیگار کشیدم...


حتي صبر نمي كني دودش از دهانم بيرون بيايد
...


و من ميخندم...

به اين خيال خام...

خنده اي كه سالهاست جاي خاليش را روي صورتم حس ميكنم

...


حالا ميفهمم چرا ميگويند

سيگار بسيار اعتياد آور است

...



شب

به همدم همه شبهام...این شب تیره....



شب آمد و دوباره منم پا به پای شب

شب آمد و دوباره من و کوچه های شب


گفتی می آیی یک شب و سالیست جای تو

رفتست و آمدست فقط شب به جای شب


کارم شدست این سر شب هق هقت کنم

از غصه هام قصه بگویم برای شب


شب مهربان همیشه مرا گوش کرده است

با من گریستست گهی نیمه های شب


هر روز نقش روی تو در ابر دیده ام

اما به تو شبیه ترند سایه های شب


امشب دوباره دیدمت ای سایه ی شبیه

افسوس ترک میکنیم انتهای شب


مانند انکه رفت و ازاو یادگار ماند

این عشق!ماجرای من و ماجرای شب


این شعر هم تمام نشد,صبح آمد و

جا ماند بیت آخر آن لا به لای شب