ستاره

همه چیز فراموشم شد وقتی خواست دستانش را به من بدهد
گرفتم و گفت یادم تو را فراموش
حالا باید تا آن سر خیابان او را کول باقالی میدادم
خواستم فن شاعرانه ای بزنم
خوب باقالی را که میخریدم برایش
اما کول را چه میکردم

کول

کول

کول

پرید روی کولم

تا آن سر خیابان رفتیم
اتفاقا سرباز آگاهی ما را دید
چیزی نگفت
چون حالا من دیگر مافوقش بودم
چون حالا دیگر یک ستاره روی دوش من بود


بخوان

و گفت:بخوان!

گفتم:نمی توانم

گفت:بخوان!

گفتم:نمی توانم

دوباره گفت:بخوان!

سکوت کردم

...

خواندنی نبود طرحی که سر کلاس معارف کشیده بودم



ترانه 2

چقدر سخت است ترانه گفتن

کاش اسمت غزل بود


مثل کودکی

گفتم:دوستش دارم

گفت:میخوایش؟

کاش مثل کودکی هر چه را که دوست داشتم میخواستم


گفتم:نمیدانم

گفت:میفهمی؟

کاش مثل کودکی هر چه را که میفهمیدم میدانستم


گفت:همه چیز عشق نیست و شروع کرد به نصیحت

کاش کمی بزرگتر بودم


قرار من!

جور است در جدایی و شوق است در نظر     هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

                                                                                       سعدی

اولین ترانه ی من روی ریتم دامبوری :)


نمیدونم که خوبم،یاکه حالِ من بده

خوشیم از خوشی گذشته،بدیم از بدی ردِ

باز دوباره تلخیات،باز یکمی دلخورم

ولی من ازت نمیکنم،ازت نمیبرم


تو را عاشق میکنم،منو دست کم نگیر

هرچی میتونی بدی کن،یه لحظه کم نزار

هرچی میخای بگو نه،تا میتونی راه نیا

اینجوری عاشق ترم میشم،عاشق و بیقرار


قرار من تویی،منو بازم دیوونه کن

نیا بازم سرِ قرار،شلوغیو بهونه کن

یه روز می آد دلِ تو هم،میشه به دامِ من اسیر

دیگه بهم نمیگی "نه"،نه منو دست کم نگیر


قرار من تویی،منو بازم دیوونه کن

نیا بازم سر قرار،شلوغیو بهونه کن

یه روز می آد دل توهم،میشه به دام من اسیر

دیگه بهم نمیگی "نه"،نه منو دست کم نگیر

***

من که از تلخی و بی محبتیت سیر نمیشم

از نگاه سرد و دلزن تو دلگیر نمیشم

من با اخم و تخمتم میشکفم و گل میکنم

هر کاری هم بکنی بازم تحمل میکنم


من که بی تو میدونم یه روز دووم نمی آرم

تو که میدونی بدم باشی به روم نمی آرم

پس چرا رو صورتت اخمه همش ور پریده

یه بارم خوبی کن از خوبی کسی بد ندیده


قرار من تویی،منو بازم دیوونه کن

نیا بازم سرقرار،شلوغیو بهونه کن

یه روز می آد دل توهم،میشه به دام من اسیر

دیگه بهم نمیگی "نه"،نه منو دست کم نگیر


قرار من تویی،منو بازم دیوونه کن

نیا بازم سرقرار،شلوغیو بهونه کن

یه روز می آد دل توهم،میشه به دام من اسیر

دیگه بهم نمیگی "نه"،نه منو دست کم نگیر

***

نمیدونم که خوبم یا که حال من بده

باز دوباره ماه من تو آسمونا سر زده


ترانه

این بیت ماله پارساله ولی حال و هوای بهاری سرودن ندارم!تحمل کنید!

عیدی که نداریم ز دست تو و عشقت    ملی شدن صنعت نفت تو مبارک!

نوروز خجسته


باز خندیدی و شعرم اُومده

یه غزل،یه مثنوی،یه شعرِ نو

یه رباعیِ پر از غصه و درد

شایدم ترانه،مثلِ اِسم تو


دیگه اِنگار که نه اِنگار واسه تو

که نگاهمون با هم یکی شده

تازه میفهمم که تو ترانه ها

وقتی میگن رفت!یعنی چی شده


قصه ی جدا شدن برای ما

قبل رفتنِ تو آغاز شده بود

حالا زانو هامو تو بغل دارند

دستایی که واسه تو باز شده بود


دیگه شک دارم که حتی اسمِ من

توی یاد و خاطرت باشه هنوز

شک دارم بدونی اینجا یکی هست

که نگاهای تو دنیاشه هنوز


حتی دیگه نای شکوه ندارم

شاید این آخر قصه ی منه

یکی دل کنده از هر چی بوده و

یکی از نبودِتم نمی کَنه


بی تفاوت خنده کُن تا واسه من

اینکه نیستی و نبودی حتم شه

بازم اَشک رو دفترم چکید تا

باز شعرِ من به گریه ختم شه


دفتر شعر

با احترام به فیلم گاو داریوش مهرجویی و رمان غلامحسین ساعدی


و شب از نیمه گذشت!

و هنوزم دمِ این آخور حرف

من به نشخوارِ غزل مشغولم


کسی از در آمد!مشدی مهرداد!

نه!من مشدی مهرداد نیستم!

دفتر شعرِ مشدی مهردادم!


و مرا خِر کش بردند به شهر

تا مگر شاعرِ آزاد سرایی

درد اشعار مرا درمان کرد!


یک نفر با چوب نقدی تند

هی مرا کوفت و گفت:

برو شعرِ نا شعر!

برو ای دروری محض برو!


یک نفر با کسِ دیگر میگفت

مادرش دفترِ شعرش را سوزانده

انداخته چاه!


من حواسم رفت

دم یک دره پایم سر خورد!

و فرو غلتیدم!

صبح فردا روی سنگی من...

چاپ شدم!


ای اصغر فرهادی!

بالاخره اسکار را برد.البته قرار نبود نبره.سعید بیابانکی نوشته بود توی محلمون-ورنوسفادران-قرار بود برای میلاد حضرت محمد جشن بگیریم.یکی از دوستامون یه پسر جوون را معرفی کرد که تءاتر بازی کنه.نوشته بود همه را مجذوب خودش کرده بود و تو سه نقش بازی میکرد.سال 69.اون موقع من یه گوشه ای از همون محله به دنیا اومدم و قصه ی خودم را شروع کردم.الان که بیست و یک سالمه اون پسر روی فرش قرمز وایساده و منتظر گرفتن اسکار بهترین فیلم خارجیه.منم دارم تو دانشگاه درس میخونم.سعید هم یکی از شاعرای موفق دوره ی خودشه.و کلی آدم دیگه که اون سال توی اون محله به دنیا اومدن الان سوار موتوراشون توی محله اینور و اونور میرن.بعضی دیگشون هم الان لای خاکن و فقط خاطره ی لحظه ی اعدامشون تو پارک بهشت توی ذهن مردم باقی مونده.همون تجاوز گرایی که ایران میگفت اصفهانی اند و اصفهان میگفت خمینی شهرید و کلن هر کسی میخواست یه جوری این قضیه را از سرش باز کنه.فقط و فقط خمینی شهر ساکت موند
دیشب رفت روی فرش قرمز.ایران گفت ایرانیه.اصفهان گفت اصفهانیه وباز هم فقط خمینی شهر بودکه ساکت ایستاده بود
همه ی شبکه هایی هم که گفتند "در خمینی شهر اصفهان"هیچ کدوم نگفتند"از خمینی شهر اصفهان".خوشحال شدم.ولی وقتی استعداد هایی را یادم می اد که توی اون محله و شهر دارند حروم میشن شادیم رنگ میبازه
صدا ها.موسیقی دانها.شاعر ها.نویسنده هایی که یا تو یه لحظه اعدام میشن و میمیرن و یا تدریجی توی باغ ها پای بساط عرق و دود و ...کاش یکم بهشون بها داده میشد
به قول بچه ها "این اصغرمون بود...اکبرمونا میفرستادیم چی میگفتید؟

آدم این بار

از این به بعد عزیز شما باش و شانه هات

ما را برای گریه سر آستین بس است

                                                     حامد عسکری


شب مگر با غم و اندوه تو ام روز نشد

سر نشد روز،مگر اشک ترم دوز نشد


نذر کردم که بیایی شله و آش ولی

آن شله شل شد و آن آش دهن سوز نشد


تا سر قله ی قاف غم و غربت رفتم

بیخود و بی جهت این قوزک پا قوز نشد


به دلم گفتم از این عشق گذر کن،نگذشت

گفتمش ناله و نفرین کن و کین توز،نشد


ظهر،سقا،دو سه شمع دگر آتش کردم

حیف از این همه شمعی که شب افروز نشد


سیب لبخند تو را دیدم و گفتم نه و نه!

آدم این بار هم از‌  "قاعده" پیروز نشد!