غزل لنگ
شعر "میهمان نخوانده"را توی دو تا از محافل نقد شعر خوندم،و هر دوشون ایرادی را از من گرفتند که من برای اینکه این ایراد داخل شعرم باشه بسیار زحمت کشیدم!و ایرادی که مطرح کردند این هستش که وزن شعرتون درست نیست!
من این ایراد را اینجور تصحیح میکنم که مصراع هایی که قافیه دارند یک هجا کمتر از باقی مصراع ها دارند که مثلا با اضافه کردن یک "این" به عنوان ردیف،وزن شعر به وزن عادی برمیگرده
من برای این کارم چند دلیل دارم:
اول،وزن شعر تابع موسیقی شعر هست و برای این اشعار دارای وزن
هستند که در ذهن خواننده یک خط موسیقی دنبال بشه.من این موسیقی را به
موسیقی واقعی مرتبط دونستم،برای مثال یکی از ریتم های تنبک اینگونس:
"صد،صد و پنجاه،بیسو پنج و ده نار"
که خود تنبک نوازان برای اینکه ریتم ها از ذهنشون نره از یک چنین جملاتی استفاده میکنند.
که یا به طور مداوم همین ریتم نواخته میشه و یا برحسب موسیقی هر چهار ضرب یک بار یک ریتم دیگر نواخته میشه
یعنی یا به طور مداوم این ریتم نواخته بشه:
دام دا دا دام دام دا دا دام دام دا دا دام دام دا دا دام
دام دا دا دام دام دا دا دام دام دا دا دام دام دا دا دام
یا اینکه در بار چهارم ریتم تغییر کنه:
دام دا دا دام دام دا دا دام دام دا دا دام دام دا دام
با این تو ضیحات وزن این شعر نیز تابع موسیقی و در ذهن خواننده یک روال را ایجاد میکنه
دوما،اگر نخوایم تءوریک به این موضوع نگاه کنیم هم من برای مخاطبان عام زیادی این شعر را خوندم و هیچ کدومشون اعتراضی به این نکردند که شعر شما در ذهن من جای نمیگیره،یا اینکه انگار یه چیزی توش کمه
سوما،این روزها همه شروع به شکستن مرزها کردند،بعضی ها خوب جلو رفتند و برخی دیگه هم به خاکی زدند.اتفاقا یه نفر توی یکی از همون جلسات قبل از من شعری خوند که به صورت چهارپاره شروع میشد،وسط شعر شاعر بی طاقتی خودش را در بیان احساس بهانه قرار میداد برای اینکه وزن شعر را بشکنه و شعرش را بدون قافیه و وزن عروضی ادامه بده و در قسمت انتهایی شعر هم از معشوق بابت این کار عذر خواهی میکرد و شعر را به صورت چهار پاره ادامه میداد و تمام میکرد
به نظر من اینگونه غزل هم میتونه جایگاه خودش را در این هنجار شکنی ها داشته باشه،سپاسگذار میشم اگر نظرتون را در این باره بیان کنید
شعر را هم دوباره قرار میدم
بگیر کاسه ی خالی را،بگیر هیچ نمانده
هنوز هوش سرم را این،هزار خم نپرانده
بریز تا مگر از خاطر،برم چه بر سرم آوردی
که عشق دخترکی چون تو،مرا کجا نکشانده
کجا شروع شد این قصه،کجای بی کسی من بود
که بود در به رخت وا کرد؟که میهمان نخوانده!
نواختی چه نوایی را،چه شور بود زدی در اوج
که عود سیم گسستستُ،سه تار پرده درانده
تمام شهر گریزانند،ز دست من که جذام تو
درون جسم نحیف من،عجیب ریشه دوانده
صدای قل قل قلیانت،مرا گرفت و نفهمیدم
که آن دوسیب بهشتم را،به خاک تیره نشانده
دوباره مردم و نه دیگر،هزار باره نمی میرم
مرا به آخر این قصه،خیانت تو رسانده