روز ها بی رنگ

راهها پر سنگ

نغمه ها غمگین و بی آهنگ

 

موجها جوشان که مردم آی

خوش بخوابید و بیارامید ما بیدار می مانیم

لیک من تا صبح

از صداشان خواب در چشمم نیامد

 آی مردم آی ی ی ی ی

 

صبحدم شد

ساعت من باز چون هر صبح

ناگهان استاد

چشم خواب آلود با امید ساعت را نگا میکرد

شاید،شایدش این بار

لیک

باز راه افتاد

باز می چرخید

اما پاد