لذت از مال جهان دیو در آیین من است

کرم افتادن تن گرز و تبر زین من است


در غم دوری تو تک تک گلهای جهان

خارهاییست که در چشم جهان بین من است


ای خدا نایلمان کن تو به درویشی خود

سالک عابد تو ملحد بی دین من است


ساقیا از کرمت ای و از آن قطره می

جامها ریز که می مایه ی تسکین من است


بی تو بی معنی ام و با تو خداوند هستم

از سرا پای وجودم طلبت سین من است


مرگ فرزند و زکف رفتن سیمم تو ببخش

فقر در نزد تو چون سکه زرین من است


حال بشنو سخن پادشه رندی را

که جویی از سخنش به ز هن وهین من است


دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کین کرامت سبب حشمت وتمکین من است