معادله...
روي اين پله باز منتظريم
من و اين عشق و بار غم هايت
باز اين راهرو پر از خلوت
باز سنگيني قدم هايت
باز استاد دير كرده و باز
من و تنهايي و خيالي چند
باز هم آن نگاه پر معني
باز آن كيف چرمي بي بند
باز چشمان تازه خشكيدم
مات و مبهوت ذات زيبايي
انتظارم به سر رسيد و تو از
در پشت علوم ميايي
ميروي در كلاس و پشت سرت
من همه شوق عشق پا تا سر
باز هم جاي تو جلو نزديك
باز هم جاي من عقب آخر
آمد استاد يك كتاب به دست
بي تفاوت براي اين تاخير
باز من محو محو چشمانت
باز با خاطرات تو درگير
ياد آن لحظه كه تو را ديدم
آخرين ساعت رياضي يك
ياد آن اس كه دادي و گفتي
كه دگر دور من يكي نپلك
ياد آن صبح زود بغض آلود
ياد آن نامه غزلوارم
يادآن لحظه اي كه گفتي نه
ياد آن شعر دوستت دارم
پرم از خاطرات تلخ و تباه
به كه گويم خدا من اين گله را
من پر از فكر تو تو در اين فكر
حل كني شايد اين معادله را
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت 15:47 توسط مهرداد شبیری
|