گلی از برای او از روی شاخه چیده میشد

و صدای کفش او و دل من شنیده میشد

 

و هزار حرف روی لب من نگفته میماند

و هزار بار رنگ از رخ من پریده میشد

 

و دلی سر دو راهی بروم و یا بمانم

و زچشم خیس اشکم به زمین چکیده میشد

 

دل من به لرزه افتاد دوباره روی او بود

که میان راه چون ماه دوباره دیده میشد

 

و چه کردنی نکردم و چه گفتنی نگفتم

و به راه نا پدید و به دلم پدیده میشد

 

به تو خواستم بگویم به تو ماه آسمانم

که چه رفته بر من اما غزلم قصیده میشد