چه گفتنی نگفتم
گلی از برای او از روی شاخه چیده میشد
و صدای کفش او و دل من شنیده میشد
و هزار حرف روی لب من نگفته میماند
و هزار بار رنگ از رخ من پریده میشد
و دلی سر دو راهی بروم و یا بمانم
و زچشم خیس اشکم به زمین چکیده میشد
دل من به لرزه افتاد دوباره روی او بود
که میان راه چون ماه دوباره دیده میشد
و چه کردنی نکردم و چه گفتنی نگفتم
و به راه نا پدید و به دلم پدیده میشد
به تو خواستم بگویم به تو ماه آسمانم
که چه رفته بر من اما غزلم قصیده میشد
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 8:58 توسط مهرداد شبیری
|