میهمان نخوانده
بگیر کاسه ی خالی را،بگیر هیچ نمانده
هنوز هوش سرم را این،هزار خم نپرانده
بریز تا مگر از خاطر،برم چه بر سرم آوردی
که عشق دخترکی چون تو،مرا کجا نکشانده
کجا شروع شد این قصه،کجای بی کسی من بود
که بود در به رخت وا کرد؟که؟میهمان نخوانده!
نواختی چه نوایی را،چه شور بود زدی در اوج
که عود سیم گسستستُ،سه تار پرده درانده
تمام شهر گریزانند،ز دست من که جذام تو
درون جسم نحیف من،عجیب ریشه دوانده
صدای قل قل قلیانت،مرا گرفت و نفهمیدم
که آن دوسیب بهشتم را،به خاک تیره نشانده
دوباره مردم و نه دیگر،هزار باره نمی میرم
مرا به آخر این قصه،خیانت تو رسانده
+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:41 توسط مهرداد شبیری
|