ابن سلام کسیه که با لیلی ازدواج کرد و سلام بغدادی هم جوونیه که نزد مجنون
رفت تا از او عشق بیاموزه و مجنون طردش کرد به این دلیل که عشق را آموختنی نمی دونست.
چی شد دوباره که من،دوباره می خونم
دوباره لیلایی،دوباره مجنونم
دوباره قسمت من،دوباره مردن شد
چقدر مرگ از عشق،دیگه نمی تونم
دوباره بارون زد،دوباره قلبم ریخت
چی شد که قلبم ریخت،چی شد نمی دونم
یخ دلم وا رفت،دوباره وا دادم
دوباره آب شدم،دوباره بارونم
دلم مگه صد بار،شکستنت بس نیست
به یک نگاه چرا،دوباره دل دادی
دیگه نسوز به پاش،دیگه نساز براش
ادای عشق نگیر،سلام بغدادی!
تو که میدونی به اون،نمیرسی بس کن
یخورده سنگی کن،یخورده بی رحمی
دیگه تو را نمی خواد،دیگه بریده ازت
گذشته آب از سر،چرا نمی فهمی؟
منم یه شاخه ی گل،که شاخسار نشد
شکفتم و اما،با من بهار نشد
منو زمستون برد،به خواب سنگینش
چه برف و بورانا،سرم هوار نشد
بهار داشتنت،تو اون زمستونی
که سهم من از تو،به جز حصار نشد
حصار یه گلدون،یه عشق تو خالی
هزار راهم برد،ولی یه بار نشد
من از تو دل کندم،و این دروغ بزرگ
نشد نه باور من،نه تو نه هیچ کسی
تمام حرفم از این،دروغ می میرم
چه دیدنی می شی،به حرف من برسی
هنوز مجنونم،ولی یه مجنونی
که دل سپرد لیلیش،به عشق ابن سلام
نخواستیم و غرور،نذاشت رک باشم
دروغ هم شده باز،می گم منم نمی خوام
دلم مگه صد بار،شکستنت بس نیست
به یک نگاه چرا،دوباره دل دادی
دیگه نسوز به پاش،دیگه نساز براش
ادای عشق نگیر،سلام بغدادی!
تو که میدونی به اون،نمیرسی بس کن
یخورده سنگی کن،یخورده بی رحمی
دیگه تو را نمی خواد،دیگه بریده ازت
گذشته آب از سر،چرا نمی فهمی؟