این ره که تو میروی
ناگاه شمر به اژدهایی هفت سر بدل شد
امام شمشیر خود را برآورد
نوری مهیب از شمشیر او خارج شد
و شش سر آن اژدها را انداخت
و گفت
و گفت
...
کسی فریاد بر آورد:
بس کن
..
که تاب از دلم بردی
و گریستن را ادامه داد
مهرداد شبیری-تابستان 1420
ناگاه شمر به اژدهایی هفت سر بدل شد
امام شمشیر خود را برآورد
نوری مهیب از شمشیر او خارج شد
و شش سر آن اژدها را انداخت
و گفت
و گفت
...
کسی فریاد بر آورد:
بس کن
..
که تاب از دلم بردی
و گریستن را ادامه داد
مهرداد شبیری-تابستان 1420
میان این همه بهار
عاشق نشدن
و باران
کودکی که والده اش
خواهرش بود را
دیر به مدرسه رساند
و درخت
خط کشی هدیه کرد مرا
که اندازی دیر کرد او را
روی دستانش علامت بزنم
رفت و با خودش لشکری آورد
بی آرایش
خواهرش!
منم
سرباز معلمی در گرگان
که عشق را به من
حق توحش دادند
دل کندن از تو واسه من دیره
می دونم اینا آخر قصه
می میرم و عشقت نمی میره
این رفتنو پای بدیم نگزار
تا بی نهایت هم تو را می خوام
من هر نفس آغاز یه عشقم
تو هر نه اِت یه عشق بی انجام
حتی اگه دنیا بگن بسه
من پای غم های تو می مونم
با هر بروت،سمت تو را میرم
نه اینکه نمیخوام،نمی تونم
من بی تو هیچم،بی تو نابودم
هیچی که از عشق تو خالی نیست
من پوچ گلخند تو ام عشقم
پوچی که مثل هیچ عالی نیست
نه عشق از من،من از عشق تو
تا انتها دست بر نمی داریم
هر شب به یادت شب نشین میشیم
میگیم،میخندیم،می باریم
این رفتنو پای بدیم نگذار
میرم که عالم قصمو برشه
شب های دلتنگی هر مردی
با قصه های عشق من سر شه
میرم که دنیا پر شه از این عشق
میرم از این روزای بیهوده
یک روز میتونی ببالی که
مجنون این قرن عاشقت بوده
اجتماع بیش از دو نفر ممنوع!
الان که مسنجر ها را هم...
گرگها به فرمان چوپان دروغگو
گله را دریدند
شعر "میهمان نخوانده"را توی دو تا از محافل نقد شعر خوندم،و هر دوشون ایرادی را از من گرفتند که من برای اینکه این ایراد داخل شعرم باشه بسیار زحمت کشیدم!و ایرادی که مطرح کردند این هستش که وزن شعرتون درست نیست!
من این ایراد را اینجور تصحیح میکنم که مصراع هایی که قافیه دارند یک هجا کمتر از باقی مصراع ها دارند که مثلا با اضافه کردن یک "این" به عنوان ردیف،وزن شعر به وزن عادی برمیگرده
من برای این کارم چند دلیل دارم:
اول،وزن شعر تابع موسیقی شعر هست و برای این اشعار دارای وزن
هستند که در ذهن خواننده یک خط موسیقی دنبال بشه.من این موسیقی را به
موسیقی واقعی مرتبط دونستم،برای مثال یکی از ریتم های تنبک اینگونس:
"صد،صد و پنجاه،بیسو پنج و ده نار"
که خود تنبک نوازان برای اینکه ریتم ها از ذهنشون نره از یک چنین جملاتی استفاده میکنند.
که یا به طور مداوم همین ریتم نواخته میشه و یا برحسب موسیقی هر چهار ضرب یک بار یک ریتم دیگر نواخته میشه
یعنی یا به طور مداوم این ریتم نواخته بشه:
دام دا دا دام دام دا دا دام دام دا دا دام دام دا دا دام
دام دا دا دام دام دا دا دام دام دا دا دام دام دا دا دام
یا اینکه در بار چهارم ریتم تغییر کنه:
با این تو ضیحات وزن این شعر نیز تابع موسیقی و در ذهن خواننده یک روال را ایجاد میکنه
دوما،اگر نخوایم تءوریک به این موضوع نگاه کنیم هم من برای مخاطبان عام زیادی این شعر را خوندم و هیچ کدومشون اعتراضی به این نکردند که شعر شما در ذهن من جای نمیگیره،یا اینکه انگار یه چیزی توش کمه
سوما،این روزها همه شروع به شکستن مرزها کردند،بعضی ها خوب جلو رفتند و برخی دیگه هم به خاکی زدند.اتفاقا یه نفر توی یکی از همون جلسات قبل از من شعری خوند که به صورت چهارپاره شروع میشد،وسط شعر شاعر بی طاقتی خودش را در بیان احساس بهانه قرار میداد برای اینکه وزن شعر را بشکنه و شعرش را بدون قافیه و وزن عروضی ادامه بده و در قسمت انتهایی شعر هم از معشوق بابت این کار عذر خواهی میکرد و شعر را به صورت چهار پاره ادامه میداد و تمام میکرد
به نظر من اینگونه غزل هم میتونه جایگاه خودش را در این هنجار شکنی ها داشته باشه،سپاسگذار میشم اگر نظرتون را در این باره بیان کنید
شعر را هم دوباره قرار میدم
بگیر کاسه ی خالی را،بگیر هیچ نمانده
هنوز هوش سرم را این،هزار خم نپرانده
بریز تا مگر از خاطر،برم چه بر سرم آوردی
که عشق دخترکی چون تو،مرا کجا نکشانده
کجا شروع شد این قصه،کجای بی کسی من بود
که بود در به رخت وا کرد؟که میهمان نخوانده!
نواختی چه نوایی را،چه شور بود زدی در اوج
که عود سیم گسستستُ،سه تار پرده درانده
تمام شهر گریزانند،ز دست من که جذام تو
درون جسم نحیف من،عجیب ریشه دوانده
صدای قل قل قلیانت،مرا گرفت و نفهمیدم
که آن دوسیب بهشتم را،به خاک تیره نشانده
دوباره مردم و نه دیگر،هزار باره نمی میرم
مرا به آخر این قصه،خیانت تو رسانده
بهشت دنیای من
فقط درخت
سیب
داشت
طرح 2
سیگاری تا ته کشیده شده
روی یک
نصفه سیب
خاموش شد
طرح 3
و عکاس گفت
همه بگویید
بیییییییییب
ای کاش آنکه استخوانهایم را میلیسد
شعر هایم را از بر نبود
گروس عبدالملکیان
دهان به دهان من نشو
بگریز از من
که هر که دمی با من نشست
سوخت و خاکستر شد
...
این قلیان هم
...
این نقد برای چاپ در مجله فیلم فرستاده شده
فیلم سعی کرده بود در قالب داستان حال چند نفر که به گذشته ی آنان نیز کشیده شده به آسیب شناسی اجتماعی بپردازد که از این جهت قابل قیاس با سینمای فرهادی است،این تشابه راحتی در حوصله بر بودن در برخی قسمتها و حتی بی مفهوم پنداشته شدن فیلم توسط مخاطب عام میتوان دید که در این فیلم به اوج خود رسیده بود.داستان به جز پنج دقیقه ی انتهایی فیلم در یک زمانبندی واقعی طی میشد و تنها سوال مهمی که پیش آورده بود کشف شخصیت واقعی شکیبا بود که آن هم نمیتوانست مخاطب را در سالن سینما نگاه دارد،این حوصله بر بودن فلیم در دقیقه های 90-110 با توجه به تکراری شدن روال داستان بسیار ملموس بود،ضمن اینکه بسیاری از سکانسهای فیلم از جمله اینکه شکیبا باید به دنبال فرد فقیری مثل مسعود برای رشوه گرفتن است و بسیاری دیگر را فقط نگاه عیارانه ی شکیبا توجیح میکند که فقط در ده دقیقه ی انتهایی بهآن پرداخته شده بود،و مخاطب در این مدت فقط میتوانست بی منطق بودن فیلم را دلیل قرار دهد.انتخاب بازیگر و کلا بازی ها در این فیلم به نحو قابل قبولی انجام شده به جز در مورد مردی که به تازگی زنش مرده بود که از یک بازیگر اماتور برای بازی چنین نقش سخت و هر چند کوتاه استفاده شده بود،انتخاب عطاران نیز برای بازی در نقش شکیبا خوب بوده در صورتی که کارنامه ی عطاران را در نظر نگیریم.عطاران بازی گریست که در عین جدی بودن طنز بازی میکند،این واقعیت مخاطب را دچار گیجی میکند به نحوی که هرچند بازی عطاران در این فیلم جدی است ولی مخاطب هر لحظه منتظر حرکتی از اوست که خنده دار باشد،و خود را لو دهد،و همچنین این موضوع پذیرش پلیس بودن او از طرف دیگر شخصیت های فیلم را برای مخاطب غیر قابل باور میکند و در مجموع فیلم به قول آقای فراستی در نیامده بود!
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمی دهی مجالی
لعنت ای عشق به تو
این چنین گفت شبی فرهادی
که در آغوش شهی خسرو نام،
دید شیرینش را...
لعنت ای عشق به تو
این چنین زمزمه کرد
زاهدی مست و خراب
دم میخانه در آن دم که به رویش در بست،
صاحب میکده،
اویی که شبی،به نصیحت گفتش،
تا کجا باده گساری آخر؟
لعنت ای عشق به تو
این چنین تنگ بیابانی فریاد کشید
قیس مجنونی،آن دم که شنید
عشق او ررا به دل آرایی فرزند سلامی دادند
لعنت ای عشق به تو
این چنین گفت خداوند آن دم
که سری را سنگی ، دست آدم را سیبی ، یوسفی را چاهی
شاعری دفتر خود را وا کرد
خواند
زنده باد عشق،خدایا من عاشق را عاشق تر کن
خط زد و باز نوشت
لعنت ای عشق به تو
آری،عاشق شده بود
...
و میان دلهایشان محبت قرار داد که اگر با تمام ثروت های دنیا میخواستی چنین کنی نمیتوانستی
آیه ی 63 سوره ی انفال
میخوام امشب واسه تو گریه کنم
کی میگه که گریه مال مرد نیست؟
تا کجا آخه با کوه غم ستیز؟
هیچ مردی مرد این نبرد نیست
همه عالم که دیدن،تو هم ببین
اشک چشماما و رد شو و برو
آب میشم و میریزم و تو هم
سنگ بودنو بلد شو و برو
نمیدونی نمیفهمی گل من
داری قطره قطره آبم میکنی
منی که عزیز قلبت بودمو
حالا هی "شما"خطابم میکنی
هنوزم میبارم و آخ نمی گی
مرده واست دیگه عشقت،این من
هی میگم تو هم یه قطره ولی نه
گریه واسه مرده انگار اصلن
تاب از دلم ، آب از سرم ، رفت و گذشت اما چه سود؟
دل دادم و ، عاشق شدم ، عاشق نبود ،عاشق نبود
بی تاب تو ،بی خواب تو ، روز و شبا ، سر میرسن
من گریه و تو خنده ای ،باشه بخند! ،باشه بخند!
آره انگارت نه انگار که دیگه
بودنت برای من محال شد
به خودم میگم که بی خیال ،بسه
مگه میشه آخه بی خیال شد؟
برو دیگه بسه گریه دیدنت
قصه ی هق هق من آخر شد
برو نکنه دلت بسوزه یا...
یا خدا نکرده چشمت تر شد
تاب از دلم ، آب از سرم ، رفت و گذشت اما چه سود؟
دل دادم و ، عاشق شدم ، عاشق نبود ،عاشق نبود
بی تاب تو ،بی خواب تو ، روز و شبا ، سر میرسن
من گریه و تو خنده ای ،باشه بخند! ،باشه بخند!