نمیدانم...
باهر ستاره ای سر و کاریست هر شبم
در حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
حافظ
کاشکی اسم تو پرستو بود
کوچ میکردی از دلم شاید
کاش نامت فرشته بود اما
نه فرشته به تو نمی آید
کاش نامت ترانه بود عشقم
شاید از چشم من می افتادی
کاش نامت بهار بود و به من
بغض پاییز را نمی دادی
خاطره بود کاش نام تو تا
بروی بی بهانه از یادم
کاش اسم تو بود باران من
دل به دست کویر می دادم
کاشکی شهرزاد نامت بود
قصه ات را ز یاد میبردم
کاشکی اسم تو نفس می بود
میبریدم تو را و میمردم
حیف نام تو ماه من ماه است
همدم هر شبم شدی اینجا
میزنی با غرور خنده به من
تا بگریم به روی ماهت تا
امشب قصه نیز با یادت
صبح گردد به لب رسد جانم
باز هم یک شب دگر آمد
آخر قصه را نمیدانم...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ ساعت 16:45 توسط مهرداد شبیری
|