بوف کور
دیشب به دل شنیدم نجوای بوف کوری
گفتا امان از این شب،ای وای از این صبوری
گفتا امان از این شب،ای وای از این صبوری
گفتم بدو که ای مرغ ،روز است ار تو کوری
گفتا که شب همین است،روز بدون نوری
گفتم جهان نبینی،زیبا و پر فروغ است
گفتا دو گوش دارم،این نغمه هاست سوری
گفتم بگوی مارا پس روز و شب چه باشد
گفتا که سر نیاز است واندیشه های دوری
گفتم که دوش دیدم برنیزه ها روان بود
گفتا که سر نگنجد در تشتی و تنوری
گفتم تو را که خوانند ،مرغ پلید شب دوست
گفتا که تحمتی بود دیدیم از اعوری
گفتم بیا و دستت در جام معرفت زن
گفتا که تلخ زهریست در کاسه ای بلوری
گفتم که معرفت را آواز جان بخوانند
گفتاکه دانه ای است اندر کنار توری
گفتم چه دام باشد سر خدا شناسی
گفتا خدا وصیلست از بهر بی شعوری
روز ار خدا نخواند ،روزاست رهرو اما
شام ار خدا خدا کرد،روزش مخوان تو زوری
شام خدا خدا کن این دولت سیاه است
آه و فقان از این شب،ای وای از این صبوری
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ ساعت 22:22 توسط مهرداد شبیری
|