چقدر دیگه؟
چقدر دیگه باید صبر کنم،تا بفهمه دل ازش نمی برم
تیک و تیک و تیک و تیک یه عمرشد،که دارم ثانیه ها را میشمرم
یه غروب تلخ و غم گرفته بود،بی خدا حافظی رفت از این خونه
و فقط یه نامه واسه من گذاشت،روش نوشته بود دیگه نمیتونه
رفت و این خونه بازم غمگین شد،دوباره بی کس و تنها موندم
توی تاریکی این شب سیاه،از اون و چشمای اون جا موندم
بیا و منو نجاتم بده از،روزایی که مثل شب میمونه
از همین چار تا دیواری که برام،بی تو و بودن تو زندونه
دست تو خیره بیا بازم بکن،دستای گرمتا نذر دست من
بشین این گوشه کنار من وباز،با من از بودن و موندن حرف بزن
بیا باز چشماتا رو من وا کن،چشایی که حالا دنیای منند
خنده هات دوای زخمای منه،بیا و بازم برای من بخند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 19:7 توسط مهرداد شبیری
|