رد تماس
از دور می فهمم شمیم عطر یاست را
شاید دوباره تو در آوردی لباست را...
تند نفسهای تو امشب میزبان کیست؟
امشب که برده از سرت هوش و حواست را؟
رسم است در مایملک قلب تو نشناسند
تا سر شناسی هست یار آس و پاست را
تا داشتم بودی و حالا که ندارم نه...
این است گاهی دوست می دارم سیاست را!
من آن علفزارم که یا آفت به جانم زد
یا سر فرود آورده ام لبخند داست را*
من را کنار دیگران نگذار کو نه خلق
آن طوطی کل نیز می خندد قیاست را**
ردم نکن!من بی تو می میرم نمی بینی
آن خون روی دکمه ی رد تماست را؟
*:برگرفته از اشعار نسیم نوروزی
**:از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
مولانا/مثنوی معنوی/طوطی و بقال
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:39 توسط مهرداد شبیری
|