یادت می آید

با یک سیب شروع شد

چیدی آنرا

از درختی که

شاخه اش از دیوار باغ بیرون زده بود


و در کشاکش این بودی

که چگونه آنرا با من تقسیم کنی


گرفتم

و با انگشت های مردانه ام نصفش کردم

پر از اضطراب اینکه

نکند نتوانم


شکست

و چه لذتی داشت

چشم در چشم هم

گاز زدن به آن سیب

...

لذتی که از یاد هر دومان برد

تلخی صاحب باغ را

...


و امروز

تمام شد آن همه عشق

همین جا

همین گوشه ی زمین

همین اتاق

...

به سیگاری تا ته کشیده شده

که روی یک نصفه سیب

خاموش شد

...