باز هم حوا
یادت می آید
با یک سیب شروع شد
چیدی آنرا
از درختی که
شاخه اش از دیوار باغ بیرون زده بود
و در کشاکش این بودی
که چگونه آنرا با من تقسیم کنی
گرفتم
و با انگشت های مردانه ام نصفش کردم
پر از اضطراب اینکه
نکند نتوانم
شکست
و چه لذتی داشت
چشم در چشم هم
گاز زدن به آن سیب
...
لذتی که از یاد هر دومان برد
تلخی صاحب باغ را
...
و امروز
تمام شد آن همه عشق
همین جا
همین گوشه ی زمین
همین اتاق
...
به سیگاری تا ته کشیده شده
که روی یک نصفه سیب
خاموش شد
...
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 19:25 توسط مهرداد شبیری
|