چقدر میشود آیا در این کرامت آبی

شبانه تور بیندازم و حباب بگیرم

                                        محمد علی بهمنی


هر بار غوغا میکنم،هر بار قیصر میشوم

هر بار رامم میکنی،هر بار من شر میشوم!


می خندی و از خنده ات،خشمم فرو کش میکند

و اشک میریزم به یک سیلاب منجر میشوم


اشک مرا میبینی و شک میکنی با اینکه در 

قلب هزاران برکه و دریاچه باور میشوم


انگار صد دیوان شعر،در چشم خود داری که من

با یک نگاه کوچکت،یک شعر از بر میشوم


من ده تولد دارم هر باری که میبینم تو را

صد بار با هر اخم تو،میمیرم آخر میشوم


لبخند نه!میلرزم از هر ریزخند کوچکت

با بردن نام تو هم،یک جور دیگر میشوم


میدانی اشعار مرا،از چیست عالم بر شده؟

هر بار طردم میکنی،من "منزوی" تر میشوم