قصه این بود...
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم،نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی زدهانت به گوش جان آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
...
رفتی اگر چه بودی و من دور بودم
رفتی،ندیدم بودنت را کور بودم
رفتی و حتی یک خدا حافظ نگفتی
اینقدر پیش چشم تو منفور بودم؟
رفتی و من درد وغمت را صبر کردم
این من که به بی طاقتی مشهور بودم
چون عود بودم پرصدا،پروار و سرمست
با رفتنت چون ناله ی تنبور بودم
هم کوه فرهاد،هم بیابانیه مجنون
هم بند جم،هم دار با منصور بودم
هر سو دویدم اشک ریزان در پی تو
لتگان و خون بر چشم چون تیمور بودم
رفتی و عالم گفت دل برکن از این عشق
عالم نمی دانست،من مجبوربودم...
فهمیدم اما تو نمی فهمیدی انگار
خط میزدی من را و خود هاشور بودم
هر کس جواب آواز ناکوک تو را داد
من این میانه نغمه ی ناجور بودم
خروار حسرت ماند با من،قصه این بود
تو سنگدل بودی و من مغرور بودم...