در عمق بیشه جانوری پیر خفته بود

شیری نحیف پای به زنجیر خفته بود

 

زخمی خموش خسته گل آلود و غم زده

در سایه سار بوته ی انجیر خفته بود

 

ذهنش پر از شکایت از این چرخ هفت رنگ

دل مرده از غنایت تقدیر خفته بود

 

با یاد روزگار جوانی و سروری

با سوز زخم های نوک تیر خفته بود

 

این ها کنار بار گرانی به دوش داشت

خورشید روی گرده آن شیر خقته بود