شیر و خورشید
در عمق بیشه جانوری پیر خفته بود
شیری نحیف پای به زنجیر خفته بود
زخمی خموش خسته گل آلود و غم زده
در سایه سار بوته ی انجیر خفته بود
ذهنش پر از شکایت از این چرخ هفت رنگ
دل مرده از غنایت تقدیر خفته بود
با یاد روزگار جوانی و سروری
با سوز زخم های نوک تیر خفته بود
این ها کنار بار گرانی به دوش داشت
خورشید روی گرده آن شیر خقته بود
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۹ ساعت 9:54 توسط مهرداد شبیری
|