خاتون...
تقدیم به استاد عبدالجبار کاکایی...
سرش به زانوی غم،دل سپرده و دل خون
هم اشک لیلی و هم درد و حسرت مجنون
نشسته بود کنار سکوت و غصه و غم
به یاد آبی چشمان او لب کارون
شکایت از همه می کرد،از خدا از خود
ز بی وفایی دنیا و طالعی وارون
فرو نشسته در این فکر که چرا و چطور
چگونه شد که چنین گشت،هی چرا،هی چون
ز خویشتن گله میکرد و گاه هم از او
از آن رخ چو مه،از آن دو چشم دریا گون
از آن دو چشم که عاشق کشند و گویی تو
همیشه مست شرابند و نشئه ی افیون
از آن دو ابروی شمشیر وار و آن گیسو
از آن ترنج لبانش،ز قامتی چو ستون
از آن زبان که شبی شوم و نحس با او گفت
برو و پا بکش از زندگی من بیرون
و از خودش که پریشان و غم گرفته و سرد
نشسته بود کنار خیال او اکنون
و درد و غصه ی خود را به رود می انداخت
و باز زمزمه میکرد زیر لب،خاتون
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:20 توسط مهرداد شبیری
|