تقدیم به استاد عبدالجبار کاکایی...


سرش به زانوی غم،دل سپرده و دل خون

هم اشک لیلی و هم درد و حسرت مجنون


نشسته بود کنار سکوت و غصه و غم

به یاد آبی چشمان او لب کارون


شکایت از همه می کرد،از خدا از خود

ز بی وفایی دنیا و طالعی وارون


فرو نشسته در این فکر که چرا و چطور

چگونه شد که چنین گشت،هی چرا،هی چون


ز خویشتن گله میکرد و گاه هم از او

از آن رخ چو مه،از آن دو چشم دریا گون


از آن دو چشم که عاشق کشند و گویی تو

همیشه مست شرابند و نشئه ی افیون


از آن دو ابروی شمشیر وار و آن گیسو

از آن ترنج لبانش،ز قامتی چو ستون


از آن زبان که شبی شوم و نحس با او گفت

برو و پا بکش از زندگی من بیرون


و از خودش که پریشان و غم گرفته و سرد

نشسته بود کنار خیال او اکنون


و درد و غصه ی خود را به رود می انداخت

و باز زمزمه میکرد زیر لب،خاتون