من اندیش
از شاه نالم آنکه ستم بیش دیده است
لیکن هر آنچه دیده نه از خویش دیده است
آزادی و صداقت درویش در کنار
در بی سرا بدن ره درویش دیده است
این مدعی به دولت ساقیست متکی
لیکن زمست خمر و خماریش دیده است
ترسا چو دشمن است دگر کفر دین نکرد
ترسای را چو ملحد بی کیش دیده است
لاف تفکر است و اعورانه دیده است
اندیش مند را چو من اندیش دیده است
سرو سهی به قامت بستان ستاده است
چون گل بدیده خشکی و خواریش دیده است
دست جوان به کاسه بیگانه در نشست
بی ریشگی ز دوری از ریش دیده است
یاری نمانده است و دودستش تهی زحرب
کور است و فتح صومعه از پیش دیده است
تخت کیانی روی به ویرانی است دل
رهرو زمان دیر قرش میش دیده است
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ ساعت 13:42 توسط مهرداد شبیری
|