از شاه نالم آنکه ستم بیش دیده است

لیکن هر آنچه دیده نه از خویش دیده است


آزادی و صداقت درویش در کنار

در بی سرا بدن ره درویش دیده است


این مدعی به دولت ساقیست متکی

لیکن زمست خمر و خماریش دیده است


ترسا چو دشمن است دگر کفر دین نکرد

ترسای را چو ملحد بی کیش دیده است


لاف تفکر است و اعورانه دیده است

اندیش مند را چو من اندیش دیده است


سرو سهی به قامت بستان ستاده است

چون گل بدیده خشکی و خواریش دیده است


دست جوان به کاسه بیگانه در نشست

بی ریشگی ز دوری از ریش دیده است


یاری نمانده است و دودستش تهی زحرب

کور است و فتح صومعه از پیش دیده است


تخت کیانی روی به ویرانی است دل

رهرو زمان دیر قرش میش دیده است