بر تخته سنگی سبز نشسته ام،محو تماشای غروبی سرخ

تخته سنگی که سبزش کردند چون نغلتید و امام زاده راخراب نکرد

میشنوم صدای دخترانی که بالا دست کوه دست میزنند و می رقصند

و دختر دیگری که میگوید بس است،بیایید برویم زیارت امام زاده

تمام شد،خورشید رفت پشت کوه،مثل تو که رفتی

وحالا نوبت به ماه است که مرا به یاد تو بیندازد

دختر ها نیز از کوه سرازیر شدند

و من ماندم و یاد تو و خلوتی دیگر

به یاد می آورم،پوزخنده میزنم،سکوت میکنم،اشک میریزم

و باز وباز

یک روز،تمام خواسته ام این بود که بدانی دوستت دارم

حال

به این می اندیشم که من با این غرور خرد شده دیگر چگونه میتوانم برای تو مردی کنم

به این می اندیشم که ای کاش نمیدانستی

کاش خویشاوند همسایه ی ما بودی

یک روز به دیدارشان می آمدی و مادر تو را برایم خواستگاری میکرد

به این که کاش می دانستم می خواهمت یا نه

به این که کاش نمی دانستم که باید دانست

به این اندوه "بزرگ"

صدای اذان از امامزاده بلند شد

الله "اکبر"

الله "اکبر"