.....
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که دنیا را
جز برای او نمی خواهی!
م.امید
گشتم همه جا را و نجستم اثرت را
جز یک سرنخ!یک مژه از چشم ترت را
هان!بوی تو است این؟نه تو و کوی رقیبان؟
آورده مگر باد به من بو و برت را
طناز نگفتی که چه سخت است نبینم
یک شب شب گیسویت و قرص قمرت را؟
با من تو چه کردی؟چه که بایست بجویم
از کام رقیبان خود امشب خبرت را؟
این کیست؟تویی؟نه تو و آغوش رقیبم!؟
یعنی چه؟چه انداخته آنجا گذرت را؟
لبخند تو نه!بوسه نه!در باور من نیست
او نیست که در دست گرفته کمرت را
جانا!نفسم رفت!همین است بمیرم!
بردار دمی از روی آن شانه سرت را
بگذار به آخر برسد لا اقل این شعر
"....." ...............................
پ.ن:سرش را از روی شانه های او برنداشت و متاسفانه
(یا خوشبختانه) من مردم و شعر به آخر نرسید!