گاهی فکر میکنم مجنون هم عاشق نبود...یا اگه به لیلیش میرسید چیکا ر میخاست بکنه...نگاه ....بوسه ...خلوت...به چی میخواست برسه...تو این مدت همه ی کتابهای عاشقانه ای را که خونده بودم دوره کردم...هیچ شاعری تو منظومش جوابش را نگفته بود. همه ی عاشقا تلاش میکنن که به معشوقشون برسند ولی هیچ کدوم نگفتند چرا؟یا جوابی دادند که سخت میشه ازش سر در اورد

تو خسرو و شیرین تو مناظره ی خسرو و فرهاد که یکی از زیبا ترین قسمت های این کتابه اومده


بگفتا گر خرامی در سرایش     بگفت اندازم این یر زیر پایش


که کنایه از فدا کردن جان داره...یعنی عاشق می خواد به معشوقه برسه که جانش را فداش بکنه؟یا نظامی هم به زور قافیه این بیت را اینجا اورده؟

تو تمام منظومه هایی هم که عاشق و معشوق به هم میرسند...شاعر یا نویسنده چیزی نمیگه جز این که آن دو یک عمر با خیر و خوشی در کنار هم زندگی کردند...یعنی همه ی این نخوردن ها و نخوابیدن ها برای اینه که در کنار هم زندگی کنند؟برای رسیدن به یه روال ،نه یک اوج؟

شاید بهتر باشه به این چیز ها فکر نکنم و خیلی راحت عشق را رد کنم ...مثل کافری که به جای اینکه هزار دلیل برای اثبات وجود خدا بیاره راحت ردش می کنه..

قطعه شعر پایین هم از اخوان(م.امید) برای کسایی که نمیدونم با چه چشمی به اشعار مثل ذغال سیاه من نگاه کردند و رگه هایی از امید را توش دیدن


دیگر سیاهم من سیاهم...دیگر سپیدم من سپپیدم...

وز هر چه بود و هست و خواهد بود...

بیزارم و بیزار و بیزار...

نو میدم و نو مید و نومید....هر چند میخوانند امیدم

 

میان خلوت خود بی هدف قدم میزد

و دست در یقه ی چرک درد و غم میزد


و مینشست در آخر کنار باختنش

و می نشست و برای سکوت دم میزد


گهی به سازک خود پنجه میخراشید و

به یاد زیر و بم خویش زیر و بم میزد


گهی به صورتک خاطرات غش کردش

از اشک با سر انگشت خویش نم میزد


و می سرود از این خاطرات ابیاتی

به روی خط خطی دفترش قلم میزد


شروع یک غزل،این بار مطلعش این بود

میان خلوت خود بی هدف قدم میزد