کیست؟
امشب از لحظه ی دیدار پرم
چشم و شبها و کبوترهایم
تار و از نغمه ی این تار پرم
نه تو فرهاد نه اما تلخیت
قسمتم کرد که شیرین باشم
که در این گوشه ی غم دلخوش به
وعده ی زاده ی سیرین باشم
تو نمی آیی و این کودک خرد
باز هم بازی غم می ماند
باز تو نیستی و شب او را
بغضِ لالای تو می خواباند
تو نمی آیی من میدانم
فقط این شوق نمیدانم چیست
کیست؟این بار هزارم شد که
من به خاموشی در گفتم کیست...
هر کجا رفتم و هر جا بودم
کنج هر کوچه مرا جست غمت
نگذاشت دق کنم از تنهایی
معرفت پیشه تر از توست غمت
دل به دل راه ندارد انگار
دل تو شاد و دل من خون است
باز هم صبح شد و این شبِ تار
به من خسته تو را مدیون است
تو نمی آیی و این کودک خرد
باز هم بازی غم می ماند
باز تو نیستی و شب او را
بغض لالای تو می خواباند
تو نمی آیی من میدانم
فقط این شوق نمیدانم چیست
کیست؟این بار هزارو یکم است
که به خاموشی در گفتم کیست...