باد و خاک و آب و آتش ،جام لبریز از شراب
دست غیبی کو به وجی آورد ای اقلام را

دست در آغوش هم دادند و دل آمد پدید

رهروا بنشین و هین بین فتنه های جام را


کاسه ی تار و سه تار و عود و تنبور و دوتار

اندر این کاسه زن آن پیمانه زر فام را


چنگ و تار و ضرب و نی در نغمه ام غوغا کنید

تا به رقص اریم ما گردونه ی ایام را


سخت چوب و سخت سیم و پوستی خشک و خشن

رو نمایم با نوایی معجزات جام را


پرده ها را کوک کن ای مطرب اکنون برکنیم

پرده های خویش و دریابیم این ایهام را


رهروا سر روی مهر خشک دینی بر ننه

دانه ای همرنگ خاک است و نبینی دام را


در جمیع مطربان بنشین و شوری در فکن

تا همایون برگشاید سر هر ابهام را