صدا ز جان من دم به مرگ جان می خواست

صدا ز سینه تنگ من آسمان میخواست

 

ز قلب بی تپش من ستاره می طلبید

ز چشم غمزده دریای بی کران می خواست

 

هزار حرف نگفته,هزار فکر و خیال

و یک نگاه ولی حیف بیش از آن میخواست

 

توان گفتن یک واژه از لب خشکم

چه ها که از من رنجور ناتوان می خواست

 

صدا میانه ی در ایستاده بود هنوز

صدای دختر همسایه بود,نان می خواست...