نان می خواست...
صدا ز جان من دم به مرگ جان می خواست
صدا ز سینه تنگ من آسمان میخواست
ز قلب بی تپش من ستاره می طلبید
ز چشم غمزده دریای بی کران می خواست
هزار حرف نگفته,هزار فکر و خیال
و یک نگاه ولی حیف بیش از آن میخواست
توان گفتن یک واژه از لب خشکم
چه ها که از من رنجور ناتوان می خواست
صدا میانه ی در ایستاده بود هنوز
صدای دختر همسایه بود,نان می خواست...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 9:0 توسط مهرداد شبیری
|