بالاخره اسکار را برد.البته قرار نبود نبره.سعید بیابانکی نوشته بود توی محلمون-ورنوسفادران-قرار بود برای میلاد حضرت محمد جشن بگیریم.یکی از دوستامون یه پسر جوون را معرفی کرد که تءاتر بازی کنه.نوشته بود همه را مجذوب خودش کرده بود و تو سه نقش بازی میکرد.سال 69.اون موقع من یه گوشه ای از همون محله به دنیا اومدم و قصه ی خودم را شروع کردم.الان که بیست و یک سالمه اون پسر روی فرش قرمز وایساده و منتظر گرفتن اسکار بهترین فیلم خارجیه.منم دارم تو دانشگاه درس میخونم.سعید هم یکی از شاعرای موفق دوره ی خودشه.و کلی آدم دیگه که اون سال توی اون محله به دنیا اومدن الان سوار موتوراشون توی محله اینور و اونور میرن.بعضی دیگشون هم الان لای خاکن و فقط خاطره ی لحظه ی اعدامشون تو پارک بهشت توی ذهن مردم باقی مونده.همون تجاوز گرایی که ایران میگفت اصفهانی اند و اصفهان میگفت خمینی شهرید و کلن هر کسی میخواست یه جوری این قضیه را از سرش باز کنه.فقط و فقط خمینی شهر ساکت موند
دیشب رفت روی فرش قرمز.ایران گفت ایرانیه.اصفهان گفت اصفهانیه وباز هم فقط خمینی شهر بودکه ساکت ایستاده بود
همه ی شبکه هایی هم که گفتند "در خمینی شهر اصفهان"هیچ کدوم نگفتند"از خمینی شهر اصفهان".خوشحال شدم.ولی وقتی استعداد هایی را یادم می اد که توی اون محله و شهر دارند حروم میشن شادیم رنگ میبازه
صدا ها.موسیقی دانها.شاعر ها.نویسنده هایی که یا تو یه لحظه اعدام میشن و میمیرن و یا تدریجی توی باغ ها پای بساط عرق و دود و ...کاش یکم بهشون بها داده میشد
به قول بچه ها "این اصغرمون بود...اکبرمونا میفرستادیم چی میگفتید؟