نشست...
آشفته روی پله تنهاییش نشست
با انتظار و بغض و شکیباییش نشست
آن پله باز،باز هم او را به فکر برد
با یاد چشم های فریباییش نشست
با یاد لحظه ای که گرفتار عشق شد
چون آتش آمد او و به بر پاییش نشست
بر گونه های او سخن اشک قصه شد
بر سینه مهر چهره ی انشاییش نشست
با یاد بار ها که ورا دید و دم نزد
سر گرم شعر کردن زیباییش نشست
ناگه دوباره آمد و آن انتظار مرد
چشمان خیس او به پذیراییش نشست
از جا بلند شد که بگوید بی اختیار
محو نگاههای تماشاییش نشست
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر ۱۳۸۹ ساعت 10:27 توسط مهرداد شبیری
|