آشفته روی پله تنهاییش نشست

با انتظار و بغض و شکیباییش نشست


آن پله باز،باز هم او را به فکر برد

با یاد چشم های فریباییش نشست


با یاد لحظه ای که گرفتار عشق شد

چون آتش آمد او و به بر پاییش نشست


بر گونه های او سخن اشک قصه شد

بر سینه مهر چهره ی انشاییش نشست


با یاد بار ها که ورا دید و دم نزد

سر گرم شعر کردن زیباییش نشست


ناگه دوباره آمد و آن انتظار مرد

چشمان خیس او به پذیراییش نشست


از جا بلند شد که بگوید بی اختیار

محو نگاههای تماشاییش نشست