بس نیست؟

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کور شدن را گره ها میفهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین

قصه ی تلخ مرا سر سره ها میفهمند

                                 کاظم بهمنی


وباز هم... وباز هم... و باز از سر

این شد هزار و یک غزل،بس نیست دیگر؟


ای کاش میشد باز مهمانم شوی تو

ای قند در چایم بیفت،ای پلک بپر


دلتنگیم را مینویسم،باز فردا

یک شعر سر بر میکشد از لای دفتر


بعد از تو چای تلخ تنها همدمم شد

ای بودنت شهد و عسل،قند مکرر


از عشق گفتی زود باور کردم و تو

آهسته خندیدی و گفتی زود باور!


اما ندیدی رفتی و باور نکردم

که آن تو بودی،آنکه خارج شد از این در


چشمم گل روی تو را بارید و دیدم

اشک مرا سوغات می بردند قمصر


من ماندم و افسوس اینکه "کاش میشد"

یک شب مرا این غصه خواهد کشت آخر


چه خوش است!

بار غم های تو بر دوش کشیدن چه خوش است

یعمی الحب و فقط روی تو دیدن چه خوش است


همه گفتند:"ولش کن،حوس است این،بگذر"

پند این منبریان را نشنیدن چه خوش است!


عالمی در پی من خسته و من در به درت

آهویی از پی صیاد دویدن چه خوش است


گر تو را همچو بره می نگرم خرده مگیر

دشت چشمان تو را سیر چریدن چه خوش است!


کم فروشی و گران جانی و نا کاسب و تلخ

باز هم از تو ولی ناز خریدن چه خوش است!


آب شنگولی و جام می و اینها نه نه!

به سراب تو عطشناک رسیدن چه خوش است


بیم آن سبز قبا * در دل من هست ولی

لب بلوار گل از بهر تو چیدن چه خوش است!


آفتاب من خاموش تویی گر بروی

آفتاب از لب این بوم پریدن چه خوش است


*:مامور فضای سبز


به غیر از نیمه ی اسم تو

دختر از مهتابی نظاره میکند

و از عبور سوار

خاطره ای

همچون داغ خاموش زخمی...

                                                              شاملو-دشنه در دیس-سمیرمی


دلم یاد تو می افتد،گدهگاری گهی گاهی

خدا را باز می خوانم،خداوندا رهی راهی


نه دیگر نیست انگاری،پری رو ماه...من

به غیر از نیمه ی اسم تو در این شب مهی ماهی


چو مجنون زار و سرگردان،دعایم این شدست اینک

خدایا بقعه ای قبری،گمی گوری،چهی چاهی


چه تقدیریست این آخر،چه تنبیهیست آخر این

که کوه غم فرو افتاد بر دوش کهی کاهی


نمی پویم،نمی گویم،نمی جویم،بس است آخر

تو دور از من،بهی زوری،کنار من،وهی واهی


شبانت را رها کردی،برو ای آهوی مشکین

مگر آغوش گیری تیره تیری از شهی شاهی


من این میانه

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی

دل با سکوت و خلوت خود خو گرفته بود

آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست

آمد صفای خلوت اندوه را ربود

                                                                فریدون مشیری


بیا که پا قدمت را من عاشقانه بسازم

بیا که زنگ صدای تو را ترانه بسازم


بیا دلیل تو باش و نخواه بیشتر از این

برای دیدن ماه رخت بهانه بسازم


بیا که مطلع این شعر خواست از تو بگویم

و از نبود تو ابیات دلبرانه بسازم


غمت به هیبت اشکی به گونه رقص کنان گفت

بیا که بهر خود از بوسه ی تو خانه بسازم


بیا که روی و سرم را،بیا که موی تو را من

به دست و شانه بگیری،به دست شانه بسازم


بگریی از سر شوق و بخندم از سر حسرت

که کاش میشد از این لحظه جاودانه بسازم


ولی چه حیف که قسمت نبود و رفتی و ماندم

که این میانه بسوزم،که این میانه بسازم


یه دوست

سوالی که تو ازم پرسیدی را ازش پرسیدم...

بهش گفتم چرا دوستش داری؟

گفت نمیدونم...

فقط بعد یه مدت فهمیدم گاهی دلم براش تنگ میشه...


رباعی مشترک!

این شعر قرار بود فقط یه رباعی باشه...ولی از اونجایی که وزن وزن رباعی نبود شد غزل!

بیت اول از استاد خلیل شفیعی عزیزه و بقیش از منه...

به نظر خودم هم بد نشده ولی استاد اینقدر تعریف کردند که من شرمندشون شدم...


امشب دری به روی سحر وا نمی شود

شام قیامتی است که فردا نمی شود


هفتاد ویک ستاره و تا صبح اشتیاق

ای شمع از لهیب تو پروا؟نمی شود


امشب به شوق پیر کریمی به خویش گفت

این زلف بی خضاب دل آرا نمی شود


دست عروس خویش جوانی گرفت و نه

بی عشق این معامله زیبا نمی شود


سرگرم با بهانه هزاران نفر که کاش

اما نمی توانم واما نمی شود


امشب به ذهن یک گل شب بو خطور کرد

آخر چگونه میشود؟،آیا نمی شود؟


از وصف صبح عاجزم ای تیرگی مگیر

خورشید در دو بیت غزل جا نمی شود


راحت باش

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی

جهانی عشق در من آفریدی

دریغا با غروب نا بهنگام

مرا در کام ظلمت ها کشیدی

فریدون مشیری


باور نمیکنم که این باشی

باور نمیکنم بهت باختم

دلم برای روزایی تنگه

که اینقدر تو رو نمی شناختم


چه خوش خیال و ساده بودم من

گفتم اومد تنهاییمو برد

نفرین نمیکنم تو رو اما

توی دعاهام دیگه اسمت مرد


باشه برو با اونی که می خوای

اسمت،تنت،لبخند تو نوشش

صدات شده اینجا عذاب من

آروم نفس بزن تو آغوشش


میبخشمت اما نخواه باشم

اونی که بت میگفت دوست داره

فکرش داره میگیرتم،اینکه

رو جای بوسم بوسه میذاره


من توی آتیش نبود تو

میسوزم و آروم می میرم

تو دور این آتیش میرقصی

با هر نگاهت شعله میگیرم


گفتم بهت سنگ صبورم باش

رفت از تو فکرت حرفم اما زود

سنگی شدی و من صبورم باز

بازی دنیای حسود این بود


لعنت به اون روزی که اسمت رو

تو شعر دلتنگیم جا دادم

خواستم نگم بت عاشقت هستم

لعنت به اون روزی که وا دادم


لعنت به اون روزای تنهایی

لعنت به اون شبهای مهتابی

فریاد هام دنیا رو عاصی کرد

اما تو آغوشش هنوز خوابی


ای کاش میمردم نمیدیدم

اون خنده ی شیرینتو ای کاش

دیگه واسه فریاد هم نا نیست

آروم بخواب،آروم،راحت باش


یک غزل...

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر

چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد ...

سعید بیابانکی


تقدیم به کسی که مرد بود...

عباس ابن علی...


معنای ناب غصه و اندوه و غم تویی

محرم تویی،حریم تویی و حرم تویی


دستی قلم شد و قلم من سرود عشق

یعنی کسی که عشق سرود از قلم تویی


یک تکه پارچه سر یک چوب چیست؟هیچ

مفهوم احتزاز و فرود علم تویی


وصف تو را چه شرح دهم،با کدام ذوق

صد بند ناسروده ای از محتشم تویی


تعبیر مرد بودن و صبر و وفا و بیش

گویا که معنی لغت عشق هم تویی


شش بیت رفت و نام تو را هم نبرده ام

آن لحظه ای که گفت غزل عاجزم تویی


عادت

یک سال بی کمان سوی تو تیر میزنم

بر جسم نیمه جان تو شمشیر میزنم

یک شب به رسم عادت دیرینه ام فقط

در ماتم تو سینه و زنجیر میزنم


زندگی یا مرگ؟

زیر پوش کهنه ای تن پوش
سرد و ساکن،کاپشن بردوش


باز هم من،باز تنهایی
چای لپتون باز و آب جوش


باز او و یاد او و من
آبی چشمان و ماه روش


تلخی یک چای شیرین بی
هم صدایی که بگوید نوش


پاکت سیگار می پرسد
زندگی یا مرگ؟و من خاموش

جای هزار من

من ناز میکشم،تو باز میکشی

دست از تمام من،آغاز میکشی


باز از سر غزل،میخوانمت تو را

میگویمت بمان،پرواز میکشی


لب میگشایی و دل مینوازیم

انگار عارشه،بر ساز میکشی


میگوییم سکوت،میگویمت نرو

شه بانوی غزل،سر باز میکشی


خود را سروده ام،تو میکشی تو را

من واژه واژه عجز،اعجاز میکشی


مغموم وسر به زیر،مغرور و سر فراز

من اجتماع و تو افراز میکشی


صد گفته گفتمت،نهصد نگفته ماند

جای هزار من،یک غاز میکشی


گرگ و ماه

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد
که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود
گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظة دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود
چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود


در مورد عشق پلنگ و ماه براتون نوشته بودم.یه سریال هالیوودی به اسم خاطرات یک خون اشام هست که من فرصت کردم چند روزی که رفتم خونه ببینمش.برام خیلی جالب بود.نمیخوام در مورد سریال بنویسم.جز همین قدر که بر پایه ی نمایشی سیاه و سفید از اشخاص با توجیه اینکه خون اشام ها دچار افراط در ابراز احساساتشون و استفاده از قدرت هاشون هستند بنا شده.که همین نکته این سریال را از فیلم های هندی و هالیودی قهرمان محور متمایز میکنه.و خیلی خوب شخصیت هایی که ساخته را نزدیک به اکثریت تیپ های موجود در جامعه قرار داده تاهمزاد پنداری خواسته یا ناخواسته را برای مخاطب با حداقل یکی از شخصیت های داستان ایجاد کنه.خود من هم با یه شخصیت های این سریال به اسم دیمن همزاد پنداری پیدا کردم جوری که واقعا برای دیدن قسمت بعدیش که گویا بعد از کریسمس روی کانالهای ماهواره ای می اد بی صبرم.

البته مجموعه فیلم های روشنایی صبحدم که فیلمنامش بر پایه ی کتابهایی به همین نام و با مضمون خون آشامی ساخته شده هم با یه نگاه دیگه وارد این بحث شده و اون داستان هم برای کسایی که درگیر مثلث عشقی هستند میتونه جالب باشه.چون داستان در مورد عشق دو ابر موجود به شخصیت بلا با بازی خوب کریستن استیورته.و هدف نشون دادن درست و نادرست های رفتاری تو این جور مثلث هاس.نسخه ی بعدی این فیلم هم طبق گزارش ای ام دی بی تا کمتر از یک ماه دیگه روی پرده می اد.

میخواستم در مورد عشقی که استاد حسین منزوی پایش را گذاشت صحبت کنم.و به این دلیل در مورد این دوفیلم و سریال حرف زدم.من از همین دو فیلم و سریال به این فکر افتادم که چرا ماه و پلنگ.تا بوده گرگ و ماه و تبدیل شدن ادم گرگ به گرگ توی ماه کامل و این بحث ها مطرح بوده.تصویری هم که من از گرگ تو ذهنم دارم بالای یک صخره است و رو به ماهه زوزه میکشه و زوزش هم ضمیر او را تداعی میکنه.حالا چرا پلنگ این بازی را برد و در کنار گنجشک شد عاشق پا به قرص و درگیر خیال خام رسیدن به ماه نمیدونم. مثله اینکه توی شعر و از نگاه حسین منزوی هم خوشکل تر بودن از عاشق تر بودن مهم تره

ولی خوب خیلی جا برای تامل داره با اینکه پوشش قافیه ای که پلنگ داره را نداره ولی بازتاب نور ماه توی چشم گرگ.رفتن بالای صخره برای نزدیک تر شدن به ماه.تداعی ضمیر او از زوزه ی گرگ.و بک گراند ارتباط گرگ و ماه در داستانهای گذشته و امروز مضمون خوبی برای سرودن

در مورد فیلمها و سریال های خارجی نوشتم.چون انصافا ایده این عشق از این دو فیلم و سریال به ذهن من خطور کرد

تو این چند وقته چند تا فیلم ایرانی را هم دیدم که غیر از طعم گیلاس عباس کیارستمی بقیش مفت نمی ارزید.و متاسفانه نمیشه این را هم گردن کمبود امکانات انداخت.به قول استادمون دانشجوی ریاضی به یه خودکار نیاز داره و یه کاغذ سفید و یه دانشجوی ریاضی نمیتونه از کمبود امکانات گله کنه.نوشتن فیلمنامه هم همینطوره و به چیزی بیشتر از یه قلم و کاغذ نیاز نداره.و دیگه نباید اینقدر ضعف فیلمنامه توی فیلمهای ایرانی به چشم بخوره.یه مشت دری وری که واقعا ادم را به شک میندازه که کارگردان و تهیه کننده این فیلم دیوانه اند یا اینکه هیچ فیلمنامه ی دیگه ای نیست که بسازند یا اینکه واقعا از جای دیگه ای سود میبرند.

به هر حال ساخت این فیلم ها چیزی جز پراکنده کردن مخاطبی که با خون دل خوردن خیلی از اهالی سینما به این هنر تاثیر گذار جذب شده را در پی نداره


ماه کامل شد و گرگینه ی غم

به غزل گشت مبدل کم کم

محو و حیران و پریشان هر سو

زوزه زد از سر هر صخره که او