بس نیست؟
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند
معنی کور شدن را گره ها میفهمند
سخت بالا بروی ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سر سره ها میفهمند
کاظم بهمنی
وباز هم... وباز هم... و باز از سر
این شد هزار و یک غزل،بس نیست دیگر؟
ای کاش میشد باز مهمانم شوی تو
ای قند در چایم بیفت،ای پلک بپر
دلتنگیم را مینویسم،باز فردا
یک شعر سر بر میکشد از لای دفتر
بعد از تو چای تلخ تنها همدمم شد
ای بودنت شهد و عسل،قند مکرر
از عشق گفتی زود باور کردم و تو
آهسته خندیدی و گفتی زود باور!
اما ندیدی رفتی و باور نکردم
که آن تو بودی،آنکه خارج شد از این در
چشمم گل روی تو را بارید و دیدم
اشک مرا سوغات می بردند قمصر
من ماندم و افسوس اینکه "کاش میشد"
یک شب مرا این غصه خواهد کشت آخر