گفت راوی
هی فلانی!
زندگي شايد همين باشد
یک فریب ساده و کوچک
آنهم از دست عزيزي
كه دنيا را جز براي او نمي خواهي
مهدی اخوان ثالث
ناگهان خشکید
سر را چون سپر انداخت
نه افتاد سر همچون سپر پایین
پیکرش لرزان و ترسان
دست و پایش گم سر او همچنان پایین
زیر چشمانش نگاهی کرد
آبشاری دید از گیسو فرو ریزان
همچو شب تاریک
وشبی از چشم
میشکافاند از وسط هر چیز
حتی چیزهایی مثل مو باریک
ماهی از چهره،
خنجرابرو،نیزه ی گیسو
ذات زیبایی
آری خصم دختر بود
پهلوان همچنان سر را فرو انداخته
میچکید از او عرق چون آب
کام او خاموش همچون خاک
چهره اش از شرم چون آتش
چشم او چون باد محو و مات و حیران بود
در دلش...
دل نگو تنها ترین کشور
پر از سر دار سر داران نام آور
ان طرف غم با سپاهی بیش
آنطرف تر لشکری از آرزو پیدا
این طرف گردانی از اندوه
این طرفتر لشکر احساس
خود بر سر سهمگین بیدار
فوجشان چون موج
اما در میانه پادشاه کشور دل نامش دلتنگی داشت جان میداد
قصه کوته مرد و ولیعهدش به جایش روی کار امد
نام او
"اش" "عش" آری یادم آمد عشق
قصه میگوید:
پهلوان سر را فرو انداخت اما دیر
عشق او را بر زمین کوبید پهلویش درید انسان که رستم کرد
ناگه کودکی پرسید:چرا رستم پسر را کشت
اخم و تخم همگنان تقدیم کودک شد
گفت راوی صبر کن این قصه ی بعدیست
منتشایش را نه شرق و غرب سوی خویشتن چرخاند
گر چه میدانست کجای قصه بود،باز هم پرسید
کجا بودیم
و همه گفتند یکسر عشق
گفت:آری عشق
پهلوان سرخ رو تر زانچه نامش بودسر افراشت
لب لرزان و دل ترسان و شرم آلود
از او پرسید
کیستی ای زن؟
گفت او هم گفت...
گه با شرم گاهی با غرور وگاه هم با ترس بیشتر تزویر اما در کلامش بود
گفت راوی قصه را زین جا به آخر
آنچنان که زاد سرو و مرو
یا به قول ماث در قولی
ماخ سالار آن گرامی مرد
خوب و بد گفتند
انضمامش از دل سهراب هم میگفت
گفت عشق آن شاهزاده تازه شاهی یافته
نادان و نا آگاه
مست قدرت سرورری میکرد
امر کرد غم بتازد،آرزو جنبد
لشکر اندوه شورش کرد
لشکر احساس هم تازید
مملکت هم ریخت
خون به پاشد،دل فرو پاشید
تا رسید اینجا که راوی گفت
بر فراز قلعه میخندید بر سهراب
طعنه آلوده تمسخر کرد او را
او که دلتنگ پدر نه او که عاشق بود
گویی او نشنید
خون به دل لبخند بر لب میشنید اما
چشم بر دروازه ی قلعه
لب فرو بسته،غم آلوده
بازوانش سست
پهلوانی هاش را غم شست
چشم او تاریک و سر پیچان
لیک لبخندش به لب برجا نگا میکرد
ناگهان موج خنده از فراز قلعه او را تیر باران کرد
خنده ی او بود
گفت راوی او همانجا ایستاده مرد
بر زمین خویشتن افتاد
لیکن باز بر پا شد
تا نگویم من من راوی
عشق او را کشت
نوش دارویی نخورد اما ز جا برخواست
گونه اش تر شد
زیر لب اهسته نجوا کرد
خنده ات مادام
قصه آخر شد
...