برگرد...
گر نگفتم این بگویم نیز
در میانراه ایستاده ام
یا که در آخر نمی دانم
لیکن این دانم که بی تردید
قصه تا اینجاش اینجایی که من خواندم
قصه ی بیهوده تر بیهودگی ها بود
لعنت آغازی سراپا نکبتی منفور
گاهکی شاید یکی رویائکی شیرین
بیشتر اما
قالب کابوس گنگی خالی از مفهوم
بی هوا تصویر تاری کار دستی کور
دوزخ اما سرد
وز بهشت آرزوها دور...
دلم گرفته چو پاییز و رنگ و رویم زرد
تنم در آتش سوزان دوزخ اما سرد
پتوی کهنه ی من خیس اشک شیرینم
غمم به وسعت دریا بزرگ و دردم درد
تو را به خاطره هایم سپرده بودم عشق
دوباره دیدن رویش مرا هوایی کرد
هوای اینکه هنوزم میانه راهم
دوباره خواب ز سر برد و دل به درد آورد
و از پس شب دی بازهم زبانی گفت
تو را به عشق قسم ماه ... من برگرد
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۳۸۹ ساعت 19:33 توسط مهرداد شبیری
|