دگر فراق تو جان مرا ملالی نیست

دگر به ذهن حقیرم تو را کمالی نیست

 

دگر میانه ی گود دلم نمیرقصی

تو در خیال کس دیگری خیالی نیست

 

دو چشم من به جز از تلخی از تو هیچ ندید

دگر کلام تو را شهد کهنه سالی نیست

 

اسیر دیو دروغم نموده ای افسوس

دل مرا پر سیمرغ و پور زالی نیست

 

مرا ندیده گرفتی ندیدی و رفتی

که جز تو دشت دلم را دگر غزالی نیست

 

خدا مگر به جز از راستی چه کردم چه

که قلب پاک مرا دید و گفت مالی نیست

 

دوباره با غم و اندوه خود بگو چه کنم

بگو تو نیز که این غصه را زوالی نیست

 

دلا در آتش اندوه خود بسوز و بساز

که این فراق غم آلوده را وصالی نیست