گشت ارشاد
-جوونن حسام جون...
یه گهی خوردن...
و من ....
روبروی دختری ایستاده بودم که عاشقم بود
و لبهای او که چندی پیش با لرز دوستت دارم را هجا کردند
درمانده بودند از بیان "تو را خدا" و" گه خوردیم" از ترس
درگیر "نکند", "خدا نکند" های تو دلی
و شیوه ی "خداوندی" حاجی و حسام
خوف و رجا...
-اسم "خدا" رو به زبون نیار دختره ی هرزه
...
چقدر جای "خدا" آن میانه خالی بود
با اینکه نامش "بیداد" میکرد