لیلی و مجنون
ماییم ونوای بی نوایی بسم اله اگر حریف مایی
حدود یه ماه پیش خواستم داستان خودم را به نظم و نثر بنویسم.چون دوست داشتم نظمش از لیلی و مجنون نظامی باشه توفیق اجباری شد که یه بار دیگه لیلی و مجنون را بخونم.این دفعه از دفعه قبلی خیلی قشنگ تر شده بود.شاید یکی از دلایلش این بود که سواد شعریم بالا رفته بود ولی دلیل اصلیش این به بود که تا اون موقع به لیلی و مجنون،شیرین و فرهاد،ویس و رامین،بیژن و منیژه به دید یه قصه نگاه می کردم ولی الان برام عینیت داشت،میدونستم که یه آدم میتونه اینقدر عاشق بشه که سر به کوه و بیابون بزاره،باور نمیکنید:
حدود شیش ماه پیش تو جلسه نقد شعر سعید بیابانکی از یکی از هم محله ایامون گفت که مشهد عاشق یه دختری میشه،تو راه برگشت که اتوبوس برای استراحت می ایسته راه بیابون را میگیره و میره،چهار هفته بعد نیمه جون کیلومتر ها دورتر پیداش میکنن و پدر دختره هم دخترش را بهش نمیده به این دلیل که همچین آدمی نمیتونه دختر منو خوشبخت کنه،اگه لیلی و مجنون را خونده باشید میفهمید که این دقیقا همون داستانه،یکم امروزی تر
یا اینکه میدونستم یه آدم میتونه اینقدر عاشق بشه که بوی معشوقش را حس کنه،باز هم باور نمیکنید
پدرم زنی را به من نشون داد حدودا نود ساله که تو یه خونه توی محلمون زندگی میکنه پر از گل گلکاری،تو محل خانم مسکن صداش میکنن،این زن یه عاشق چاه کن داشته به اسم کرد علی،یه روز رفیق کردعلی که بالای چاه سطل خاک را میکشیده بالا میبینه از ته چاه صدای گریه کرد علی میاد،میره ته چاه میگه کرد علی چته،کرد علی میگه یه زن از کنار چاه رد نشد میگه چرا میگه خوب اخه خانم مسکن بود.
رفیق کرد علی هم از چاه میآد بیرون میره دنبال اون زن میبینه...
یا اینکه میدونستم یه آدم از عشق نمیخوابه،نمیخوره،پوست واستخوان میشه...
دورادور یه نفر را میشناسم که دو ماه هرشب ساعت سه صبح غرق فکر و خیال می خوابید،چهار صبح بیدار میشد میرفت جایی که آخرین بار معشوقش را دیده بود،رفیقاش به هزار زور غذا دهنش میذاشتند،تو اون دو ماه هشت کیلو وزن کم کرد که اگه همینجور ادامه میداد بیست ماهه هیچیش نمیموند،فکر کنم شما هم بشناسیدش،اسمش اون بالا نوشته
و اینکه میدونستم عشق میتونه ماندگار باشه (این جواب شماهم هست "یه دوست") دو سال پیش همون یه نفر به خودش اومد،از عقوبتش ترسید،رفت جایی که بتونه ببینه آخرش چی میشه،خانه سالمندان،همه دل مرده،همه خسته،حتی اگه به زبون نمی آوردند به جز دو نفر،دو نفر که مصداق "مگو که پیر شدی عاشقی نمیزیبد "بودند،اینقدر گرم همدیگه بودند که پسره را ندیدند،یه جوری همدیگه را بغل کرده بودند که انگار به هیچ وجه نمیشد از هم جداشون کنی،یه جور همدیگه را نگاه میکردند که پسره از شرم سرش را انداخت پایین.
پسرهجده سالش بود،پیر مرد نود سالش بود،پسره خیلی داشت،پیر مرد فقط عشقشا،پسر هنوز صورتش از کار کردن تو افتاب سیاه نشده بود،ولی اون پیر مرد به اندازه سنش روی صورتش چین و چروک داشت،اون پسر پنجاه نفر زیر دستش کار میکردند،پیر مرد کسی نبود یه لیوان آب دستش بده
ولی اون پسر همونجا از ته قلبش آرزو کرد که جای اون پیر مرد باشه ،سه ماه بعدش خبر دادند پیر مرد مرد،سه ماه و ده روز بعد هم خبر دادند پیرزن هم مرد
بگذریم،حتما لیلی و مجنون را بخونید،هر بیتش به یه رمانهای کوئلیو می ارزه
شروع کردم به نوشتن قصه خودم ،به خط پنجم که رسیدم دیدم اسمشا باید بزارم مصیبت نامه،برای خودم هم جذابیت نداشت،به علاوه یه جاهایی از بازی زندگیم بود که نمیتونستم بگم،نه بخاطر اینکه باختم،به خاطر اینکه جرزنی کرده بودم،فقط یه رباعی از اون همه انگیزه مونده:
دل دل که نبود در فراقت خون بود
روزش شب تار وطالعش وارون بود
در وصفش پیر گنجه اینگونه سرود
هم لیلی و هم سلام و هم مجنون بود