با احترام به فیلم گاو داریوش مهرجویی و رمان غلامحسین ساعدی


و شب از نیمه گذشت!

و هنوزم دمِ این آخور حرف

من به نشخوارِ غزل مشغولم


کسی از در آمد!مشدی مهرداد!

نه!من مشدی مهرداد نیستم!

دفتر شعرِ مشدی مهردادم!


و مرا خِر کش بردند به شهر

تا مگر شاعرِ آزاد سرایی

درد اشعار مرا درمان کرد!


یک نفر با چوب نقدی تند

هی مرا کوفت و گفت:

برو شعرِ نا شعر!

برو ای دروری محض برو!


یک نفر با کسِ دیگر میگفت

مادرش دفترِ شعرش را سوزانده

انداخته چاه!


من حواسم رفت

دم یک دره پایم سر خورد!

و فرو غلتیدم!

صبح فردا روی سنگی من...

چاپ شدم!