...

کسی اینجاست...

هلا...با شمایم...های!... می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟ نگاهی یا که لبخندی؟

فشار گرم دست دوست مانندی؟

و یمبیند صدایی نیست،نور آشنایی نیست

حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ

وز آن سو میرود بیرون به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد

ولی انجا حدیث بنگ و افیون است...از اعطای درویشی که می خواند:

<<جهان پیر است و بی بنیاد...از این فرهاد کش فریاد>>

...


خسته ام...

از همه...از خودم...از تو...

از این دفتر رو به پایان...

که او هم چون من خسته است...

از من... از تو...

از اشکهایی که رویش چکیده شد...

از شعرهای ناتمامی که فقط سینه اش را سیاه کرد...

از بیت و قافیه...


از شب هایی که تا صبح باز بود چون چشمهای من..

.می خواست بسته شود...

حق داشت...عاشق نبود...

ولی قلم به او اجازه نمیداد...

و چه ی رحمانه خط می کشید بر تن او...

زجر میدید و چیزی نمی گفت...

مثل من...


مثل من که یاد تو هر شب مرا خط میزند و دم نمیزنم...

عمرش تمام شد...عمر عشق تو نه...

آخر فریاد این سکوت غم آلوده را میشکند یا شادی...

نمیدانم...

هر دو در مانده تر از هم روی تاقچه خاک میخورند...

دفتر ی دیگر باز کردم...

بیا...مگر این یکی فریاد شادی ام رابشنود

و همه محو دیدن تو خستگی در کنیم...