سد حسرت

برق چشمت آب از چشمم روان کردست و خلق   در عجب کو سد حسرت کار دیگر میکند


کسی دیگر اینجا...

 کسی دیگر اینجا به فکر تو نیست

برو رد شو از هر چه بودست وهست

مگر نه که خندید بر اشک تو؟

مگر نه که دل به دل تو نبست؟

 

مگر نه که شعر تو را خواند و گفت:

که منظورت از ماه و محبوب کیست؟

برو بیش از این خون به این دل نکن

کسی دیگر اینجا به فکر تونیست

 

بس است این همه شعر بی حوصله   بس است این همه زخم،حسرت،گله

به این رفتن بی خبر خنده کن   به این دور ماندن به این فاصله

 

مگر کم به یادش نخوابیده ای ؟  مگر کم بریدی و نالیده ای؟

مگر اشک حسرت تو کم ریختی؟   کم افسوس خوردی و کم دیده ای؟

 

مگر نه که یک بار حتی نگفت؟

ولی گفتی و او دلت را شکست

مگر نه که رفت و غمت راندید؟

برو رد شو از هر چه بودست و هست

 

برو دیگر او را به خاطر میار

اگر چند مشکل ولی چاره چیست

برو بیش از این خون به این دل نکن

کسی دیگر اینجا به فکر تو نیست


بس است این نگاه تر و انتظار   بس است این غم و غصه ی بی شمار

برو رد شو این عشق را خاک کن   برو رد شو این غصه را واگذار

 

مگر کم به یادش نخوابیده ای؟   مگر کم بریدی و نالیده ای؟

مگر اشک حسرت تو کم ریختی ؟  کم افسوس خوردی و کم دیده ای؟

 

دلخواه من

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم...

گرم یاد آوری یا نه،من از یادت نمی کاهم...

                                                  نیما


پر از یاد تو گاه و بی گاه من

به سوی تو هر راه و بی راه من

 

تو رفتی و در آتشت سوختم

کجایی،دل آزار دل خواه من؟

 

کجایی نگاه تو آتشکده؟

کجایی تو خورشید من؟ماه من

 

بگو در غزل های که رفته ای؟

که پر غم شده شعر کوتاه من

 

چرا بی خبر؟بی هوا؟بی نشان؟

نترسیدی از آتش آه من؟

  

 

دیگر

خوانندگی کاریه که همه دوست دارند،من هم استثنا نیستم،با این تفاوت که از کارهای بی ارزش و بی مفهوم متنفرم،برای همین هم پا تو موسیقی سنتی گذاشتم،چون انصافا هر چقدر هم اشعار و ترانه های پاپ امروزی زیبا باشه به پای یک بیت از اشعار سعدی هم نمیرسه.

در کل هم بیشتر دوست داشتم و دارم که به ترانه بپردازم تا اینکه بخام ترانه های خودم را داشته باشم،ولی خوب عاقل اشتباه هم میکنه

شعر کار دیگر را تیر ماه سرودم،دوست داشتم توی این قافیه هم یک شعر داشته باشم،و به قول استاد محمد مستقیمی این قافیه هاند که شعر را میگند.قافیه ی پیوند و قند این ایده را به من داد و انصافا جزو کارهای خوب منه و خیلی دوست داشتم که این کار شنیده بشه

ایده ی ساختن آهنگ با بک گراند صدای عقد هم توی جشن عقد یکی از دوستام به ذهنم رسید،برگشتم خونه و شروع به کار کردم،متاسفانه یا خوشبختانه صدای عقد نداشتم،از صدای جشن تولد یکی از اقواممون استفاده کردم،آهنگ هم خیلی خیلی ساده گرفتم،از درام استفاده شده و یه صدای ویولنسا(اگر فارسیش را درست نوشته باشم) که اکوردها را میزنه و بدون هیچ ملودی خاصی،البته صادق عزیز خیلی دوست داشت که بیشتر روش کار بشه ولی بیشتر سادگی مد نظر من بود

فقط میموند صداش که چون هیچ کس زیر بارش نمی رفت و تکنیک خاصی هم می خواست،خودم خوندمش.من تا حالا کار پاپ اونم کاری تو حال و هوای ترنس کار نکرده بودم،ولی دوستام که خوششون اومده بود

از صادق عزیز به خاطر زحماتش و اینکه امکاناتش را در اختیار من گذاشت تشکر میکنم،ویرایش نهایی کار با اون بود،البته این صرفا یه نسخه برای خودمه که دوست داشتم شما هم بهش گوش بدید و خیلی زود بخام بگم نسخه ی نهایی،از داوود فرامرزی عزیز هم تشکر میکنم،از خانواده بیابانکی که برای پسر و دخترشون تولد گرفتند مخصوصا داوود بیابانکی وسعید بیابانکی به خاطر هنر نمایی های مخصوصشون و همه ی کسانی که تو اون جشن تولد حضور داشتند و جغول پغول کردند

 

دیگر ستاره ی من و دلبند من نبود

Digar

آن مهربان عزیز شکر خند من نبود


پر گشته بود کوچه ز فریاد شادی و

پیوندتان مبارک و پیوند من نبود


ساییده شد به روی سر ماه من دوقند

یک قند او ولی دگری قند من نبود


زل زد به چشم های من و نیشخنده کرد

حق داشت آن فرشته که پا بند من نبود


من ماندم و هزار غم و درد و یک سوال

آن قادر بزرگ خداوند من نبود؟

 

دانلود در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

شب مهتاب

امشب به بر من است  آن مایه ی ناز

یا رب تو کلید صبح در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب با من غمدیده بساز

 

تصنیف زیبای امشب شب مهتابه را با صدای زیبای بانوی آواز ایران مرضیه گوش میکردم،همون تصنیفی که احتمالا شما تو تیراژ ابتدایی قهوه ی تلخ مهران مدیری با صدای خودش شنیدید،این تصنیف ساخته ی استاد علی اکبر شیداس و زیبایی این کار با صدای بانو حداقل برای من دو چندان میشه وقتی میدونم که علی اکبر شیدا عاشق بودند،عشقی که عاقبت استاد را به جنون میکشونه،هر موقع میشنوم "ای ظلمت شب با من غمدیده بساز"اشک توی چشمام جمع میشه و کلی تصویر از عشق یه آهنگساز به یک رقاص یهودی از ذهنم عبور می کنه،و از خودم میپرسم کسی که به قول عارف قزوینی ترانه هاش را هنگام راز و نیاز صبحگاهیش با خداوند میسرود،کسی که صدسال موسیقی ایران را با عارف شریکه،چطور ؟تقدیم به روح بلند علی اکبر شیدا

 

شب با دلم نساخت،سحر اعتنا نکرد

غم با من شکسته و بی کس چه ها نکرد

 

می گفت تا همیشه کنار توام ولی

رفت آن عزیز جان و به عهدش وفا نکرد

 

امشب دوباره شب شب مهتاب بود و باز

ناز صدای او من گم را صدا نکرد

 

باز اشک روی گونه ی من خشک شد ولی

آغوش روی این من بیچاره وا نکرد

 

خوابید تا همیشه حبیب و طبیب من

فکر من به عشق گرفتار را نکرد

 

شعرم تویی

تقدیم به سعید بیابانکی عزیز...


شب در دلم،ستاره و مهتاب در دلم

حس سرودن غزلی ناب در دلم


دیدی مرا و آب از ابت تکان نخورد

دیدم تو را و قند شده آب در دلم


امشب هوای یک غزل تازه در سرم

ابیات و واژه ها همه بی تاب در دلم


بنشسته اند در تب وصفت به مشورت

سیمین و شمس و حافظ و سهراب در دلم


الهام شعر های ترم چشم تیره ات

مضمون بکر توست شده قاب در دلم


قل می زند قریحه ام و می سرایمت

بر چشم رودخانه و مرداب در دلم


شعرم تویی و دردم و درمان من تویی

خود را بیا و یکسره دریاب در دلم


با تو،بی تو

تقدیم به استاد اهورا ایمان که به خودش هم گفتم باید حداقل سه دانگ ترانه ی امروز را به نامش کرد،شما هم اگه یه سرچ ساده در مورد کارهاش کنید،احتمالا با من هم عقیده میشید...عاشقانه ی ابی،سلام آخر احسان خواجه امیری،مادر فیلم میم مثل مادر...


یک پنجره،یک آسمان

یک ماه پیدا آن میان

دو چشم گریان منتظر

با خاطراتی نیمه جان

 

یک درد،یک دل،یک نگاه

یک آینه،یک سینه آه

یک بغض،یک هق هق،یک اشک

یک من منی بی سر پناه

 

نه با تو ام،نه بی توام    من عاشقم آیا تو هم؟ 

امروز در چنگ کی ایم   تو دیگری،من درد و غم


شبهای بی تو تار و سرد

پر غم پر از افسوس و درد

رفتی ندیدی که چطور

مردت برایت گریه کرد

 

بی تو خزان،با تو بهار

بی تو غم من بی شمار

 من در تو سرگردان و گم

من را به خویش خود بیار

  

به روی ماه تو قسم   تو نیستی و بی کسم

سراب یک دگر شدیم   نمی دوی،نمی رسم


روزها

 روز ها بی رنگ

راهها پر سنگ

نغمه ها غمگین و بی آهنگ

 

موجها جوشان که مردم آی

خوش بخوابید و بیارامید ما بیدار می مانیم

لیک من تا صبح

از صداشان خواب در چشمم نیامد

 آی مردم آی ی ی ی ی

 

صبحدم شد

ساعت من باز چون هر صبح

ناگهان استاد

چشم خواب آلود با امید ساعت را نگا میکرد

شاید،شایدش این بار

لیک

باز راه افتاد

باز می چرخید

اما پاد

 

نه امیدی نیست

 نه امیدی نیست

ما را دیگر این غم میکشد اینجا

زیر لب اینگونه نجوا کرد

 

وان دگر

خاست تا جنبی کند جوشی

لیکن دید دورش پر شد از دیوار

 

وان دگر رنجور از این تکرار

گفت:لعنت

لحظه ای بنشین

 

من هم اندک عقل خود را ادعا کردم

و گفتم

چاره ای باید

 

دیو غم ما را به بند آورده آری لیک

افسونی،دعایی، شیشه ی عمری؟

 

جملگی خاموش

ناگه پیری از آن بین

سر برآورد و پر از تردید و شاید شد زبان

ما گوش

کز جدم شنیدم کو هم از جدش

که در پایان این دنیا درختی هست

بر آن میوه ای،وز آن

به صد ها حیله دارویی پدید آید 

 که با آن می توان خود را 

زبند غم نمود آزاد

و ما گفتیم بادا باد

 

و افتادیم همه با هم

به ره،رفتیم وهی رفتیم

و افتادیم و پیمودیم

و پیمودم وافتادیم

لیکن باز بر جستیم وپیمودیم

 

تا یک روز،درختی پیش چشم ما نمایان شد

درختی سالخورده،پر خم و پر پیچ

پر از چین وچروک سالیان عمر

به رویش میوه ای چون دانه ی یاقوت

نشانی ها همانها بود

 

همه خوشحال لیکن بار غم بر دوشمان سنگین

یکی از ما خروش آورد خوب حالا چه باید کرد

وآن دیگر ،و آن دیگر

همه باهم نشستیم و به هم لعنت فرستادیم

 

 ناگه سایه ای از دور پیدا شد

گه افتان بود و گه خیزان

جلوتر آمد،آری پیر مردی بود

به دوشش پوستینی کهنه

دستش شیشه ای خالی

دعایی ساده بر لب داشت

"چنان مستم که ریم ریم ریم را رام رام"

همه او را نگا کردیم،او اما نه انگارا

 

من اندک مایه فن گفتنم را ادعا کردم

جلوتر رفتم و با نیشخندی احمقانه

این چنین گفتم،پدر جان نام؟

و او باز ان دعا را زیر لب میگفت

"چنان مستم که ریم ریم ریم رارام رام"

تو گویی کور وکر،فریاد آوردم

پدر درد و غم تو چیست؟

به خویش آمد چو اسم غم شنید و با صدایی التماس آمیز

چنین آهسته نجوا کرد

غم من اینکه اکنون شیشه ام خالیست؟

از او پرسیدم از نام درخت،آهسته پاسخ داد

نامش تاک

و راه افتاد

و باز هم آن دعا را زیر لب می خواند....


زمستان

آسمان تیره

ابر ها خیره

یخ زده از سوز سرما گوش

چشم ها محو سپیدیی،کام ها خاموش

دانه های برف چون اعدامیانی روبروشان جوخه ی اعدام

بر زمین سرد می افتند

باغ ها زیر پتوی برف خوابیدند

خانه ها خفتند

 

ما به سان روسبی ای افتاده لای لاشه ی یک مرد

 

جملگی

 زیر این کرسی

زیر بار این لحاف کهنه می نالیم،میلرزیم

فارق،از آزادگی،از نام

تنگ و تار این اتاق دخمه گون را

سفت چسبیدیم

 

گاه میگوییم فهشی ناسزایی،لیک

باز از خشم خدای مهربان خویش

میترسیم

 

جز صدای صحبت لب های بابا با نی قلیان صدایی نیست

قل قلی رنجور

گاه میخاهم پکی برآن زنم شاید

از تف آن گرم گردد سینه ام اما

باز میپیچد به گوش من صدای سیلی او

حرف مفت و زور

 

نه نه اینجا صحبت از آجیل روی کرسی و شهنامه خوانی نیست

قصه های مادرم هم چند سالی می شود

 با او سفر کردست

هر چه اینجا مانده از درد است

 

خانه ی ما دور از آبادیست

غالب همسایه ها مان گرگ وکفتارند

گاه گاهی جای پاشان را به روی برف میبنیم

لیک بابا ساده میگوید

پنجه ها جا پای خرسانی است

کو دگر از غار خود سر بر نمی آرند

 

بعد هم با لرز

دست خود را روی برنو میفشارد سفت و میگوید

شب شده،بایست برگردیم

 

او گمان برده نمی فهمم

لیک می دانم که لرزش لرز سرما نیست

 

نیمه شب شد،من هنوزم زیر این کرسی به خود می پیچم از سرما

خواهرانم مرده یا خوابیده اند این را نمیدانم

و صدایی نیست الا خرخر بابا

 

ماه میتابد ولی بی نور

زور سرما اشک از چشمم روان کرده

اما خوب میدانم

جنبشم بیهوده و بی جاست

چشم میبندم که شاید،لیک

باز هم سرماست...

 

بادام تلخ

خون به دل من و به دل جام کرد و رفت

با حرف های خوب مرا خام کرد و رفت

میگفت تا همیشه کنار تو ام ولی

صد شعر غم زده به من الهام کرد و رفت


از رنگ بنفشه و زبو یاسمنی

تو سرو بلند و سرکش این چمنی

مضمون هزار هزار بیتی و غزل

تو ضربه ی آخر رباعی منی


روی اسب بهشت زد زین را

بر مزارش نوشته اند این را

"بیست و یک سال مرد تا فهمید

فرق بادام تلخ و شیرین را"


باز...

تقدیم به استاد محمد مستقیمی...


باز خوابیده روی قیر سیاه

باز بر بام خانه چشم به راه


باز هم این شب بهار آلود

باز صدها ستاره و یک ماه


باز درگیر خاطراتی تلخ

باز هم دل خراب و عقل تباه


باز هم یاد لحظه ی رفتن

من پر از اشک و هق هق و تو نگاه


باز هم صبح،باز هم گریه

باز افسوس،باز حسرت و آه


آه

یا مکن با فیل بانان مشوره            یا بنا کن خانه ای فیل توش بره!

با استاد راهی در مورد چاپ کتاب مشورت کردم فرمودند که اشعار خوبن ولی با توجه به استعدادتون اگه اشعار چاپ بشن چند سال دیگه باید برید این کتابخونه اون کتابخونه که کتابهاتون را جمع کنید.

اشعار احتکار شده ای را که قصد چاپش را داشتم براتون میذارم،با این که این شعرم را خیلی دوست دارم،امیدوارم یه روزی به جایی برسم که دیگه این اشعار برام زیبا نباشه...


گفت و گفت و گفت

شاید ساعتی روزی

از پریزادی چمان سرمست

آن پری رویی که مثلش نیست،اما هست


تا رسید اینجا:

که یک روزی و یک جایی ورا دیدم

و با آن لحظه تا امروز ده سال است


گفت:

داستانها دارم از این سالها اما

قصه را زین جا به آخر می کنم کوتاه

دم فرو برد و برآورد

: آه


عاشقانه

البته دوتا از بیت های این ترانه (*)کفر مطلق بود حذفش کردم..

 

اگه یه روز به خدا,می رسید دستای من

بش میگفتم خودتا,یه لحظه بگذار جای من

 

بشین اینجا و ببین,چقدر این دنیا بده

بشین اینجا و ببین,سر من چی اومده

 

این چه دنیایی ساختی,این چه رسم روزگار

که همه غماش و درداش,سر عاشقا هوار

 

مگه ادعا نداری,که خودت عاشق مایی

من دارم میمیرم اینجا,عاشق من پس کجایی؟

 

تا حالا شده که زیر,بار غم ها کم بیاری؟

تو که ادعاشا داری,تاحالا شده بباری؟

 

شده رویای من هر شب,تو را از خواب بپرونه؟

شده از همه ببری؟شده بت بگن دیوونه؟

*....

*....

تو که اینا خوب میدونی,اونا بیشتر از تو میخام

بگذر از این من و بگذار,دستاشا میون دستام

 

تو را به خدا خدایا,تو را به اشک من این بار

جا بده منو تو قلبش,اونا واسه من نگهدار

 

مریم

بازم کنار درد و غصه و غم

پا میزارم تو باغ خاطراتم

خاطراتی که با تو دارم از عشق

عشقی که از تو پا گرقته مریم

 

مریم بیا بازم منو صدا کن

پنجره ها ما رو به دنیا وا کن

با آدما دوباره آشتیم بده

خودتو تو دلم دوباره جا کن

 

مریم بزن غماما در به در کن

شب غریبیما بیا سحر کن

گریه شده کار من اما این بار

بیا با اشک شوق چشاما تر کن

 

بدون اینا که من تا آخر عمر

پای تو و چشای تو میمونم

اگه بیای کنار من مریمم

صد تا ترانه باز برات می خونم

 

مریم بدون بدون تو تمومم

تو چنگ بی کسی اسیر میمونم

میدونم اینا که تو بر میگردی

دل منو نمی شکنی میدونم

 

مریم بیا بازم منو صدا کن

پنجره ها ما رو به دنیا وا کن

با آدما دوباره آشتیم بده

خودتو تو دلم دوباره جا کن

 

مریم بزن غماما در به در کن

شب غریبیما بیا سحر کن

گریه شده کار من اما این بار

بیا با اشک شوق چشاما تر کن