نه امیدی نیست

ما را دیگر این غم میکشد اینجا

زیر لب اینگونه نجوا کرد

 

وان دگر

خاست تا جنبی کند جوشی

لیکن دید دورش پر شد از دیوار

 

وان دگر رنجور از این تکرار

گفت:لعنت

لحظه ای بنشین

 

من هم اندک عقل خود را ادعا کردم

و گفتم

چاره ای باید

 

دیو غم ما را به بند آورده آری لیک

افسونی،دعایی، شیشه ی عمری؟

 

جملگی خاموش

ناگه پیری از آن بین

سر برآورد و پر از تردید و شاید شد زبان

ما گوش

کز جدم شنیدم کو هم از جدش

که در پایان این دنیا درختی هست

بر آن میوه ای،وز آن

به صد ها حیله دارویی پدید آید 

 که با آن می توان خود را 

زبند غم نمود آزاد

و ما گفتیم بادا باد

 

و افتادیم همه با هم

به ره،رفتیم وهی رفتیم

و افتادیم و پیمودیم

و پیمودم وافتادیم

لیکن باز بر جستیم وپیمودیم

 

تا یک روز،درختی پیش چشم ما نمایان شد

درختی سالخورده،پر خم و پر پیچ

پر از چین وچروک سالیان عمر

به رویش میوه ای چون دانه ی یاقوت

نشانی ها همانها بود

 

همه خوشحال لیکن بار غم بر دوشمان سنگین

یکی از ما خروش آورد خوب حالا چه باید کرد

وآن دیگر ،و آن دیگر

همه باهم نشستیم و به هم لعنت فرستادیم

 

 ناگه سایه ای از دور پیدا شد

گه افتان بود و گه خیزان

جلوتر آمد،آری پیر مردی بود

به دوشش پوستینی کهنه

دستش شیشه ای خالی

دعایی ساده بر لب داشت

"چنان مستم که ریم ریم ریم را رام رام"

همه او را نگا کردیم،او اما نه انگارا

 

من اندک مایه فن گفتنم را ادعا کردم

جلوتر رفتم و با نیشخندی احمقانه

این چنین گفتم،پدر جان نام؟

و او باز ان دعا را زیر لب میگفت

"چنان مستم که ریم ریم ریم رارام رام"

تو گویی کور وکر،فریاد آوردم

پدر درد و غم تو چیست؟

به خویش آمد چو اسم غم شنید و با صدایی التماس آمیز

چنین آهسته نجوا کرد

غم من اینکه اکنون شیشه ام خالیست؟

از او پرسیدم از نام درخت،آهسته پاسخ داد

نامش تاک

و راه افتاد

و باز هم آن دعا را زیر لب می خواند....