گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

به کوی عشق منه بی دلیل راه فدم

که من به خویش نمودم صد احتمام و نشد

هزار حیله بر انگیخت حافظ از سر فکر

در آن حوس که شود آن نگار رام و نشد


کنج تنهایی اش نشسته خموش،یاد آن ماه پاره را میکرد

زیر لب نام آشنایش را،با غم و بغض هی صدا میکرد


لبش از زور غصه میلرزید،سینه اش از فشار غم میسوخت

یار زیبا و بی ومحبت را،گاه نفرین و گه دعا میکرد


یاد میکرد از آن زمان آن روز،سر یک ساعت خجسته و شوم

کنج دیوار ایستاده بود،زیر چشمی به او نگا میکرد


هی به خود گفت تو کجا و او،ول کن این فکر پوچ را اما

دخترک با سکوت خود اورا،به غم عشق مبتلا میکرد


شب که شد دید خواب بی خواب است،صبح شد دید خورد بی خورد است

ماه و سال از نگاه او رد شد،یاد او باز ماجرا میکرد


دل به دریا زد و به او هم گفت،کردنی ها نکردنی ها کرد

آسمان را به ریسمان گره زد،مگر آن سنگ اعتنا میکرد


گریه شد کار او و آه و فغان،ناله اش گوش عرش را کر کرد

تا فلک رفت آه و زاری او،صبح تا شب خدا خدا میکرد


قصه کوته خدای او نشنید،یا شنید و به او جواب نگفت

ماند او با هزار حسرت ودرد،گله از یار بی وفا میکرد


باز هم درد او تمام نشد،دختر از آن دیار ناگه رفت

دم نزد،در سکوت خود گم شد،با خودش هی چرا چرا میکرد


هی چرا من چرا تو کرد ولی،فایده ای نداشت اما او

با همین حرفهای بیهوده،عقده از قلب خویش وا میکرد


چشم او گاه گاه تر میشد،پا به بی مهری زمین میکوفت

غم دوری و درد تنهایی،با دل تنگ او چه ها میکرد


گاه گاهی ترانه ای میگفت،گاه لبخند گاه گریه و آه

کنج تنهاییش نشسته خموش،یاد آن ماه پاره را میکرد