شیخ جلال عسکری
برای او بود علوم کامپیوتر و علوم کامپیوتر فقط برای او چونان که هر علو م کامپیوتری صد واحدی با او داشت .
بزرگی بود قطرور و قامتی داشت قطار و دلی داشت کبیر و علمی اکبر
امده استدر انچه امده شده برای وصفش که در هزارو سیصد و اندی سال پیش مردی در فرسنگ از توابع شیراز دیده به جهان گشود نه کامل و در بدایت امر مرد نبود و مرد شد .
کاکلش زری بود گیسوان اندکش فرفری با گوله شکمی مردانه و و چشمانی خماااااااااااااار که به زور میشد از لای پلوکش فهمید که رنگ ان دو عین حبری رنگ و کبود است.
گویند پدر عقاب چشمش در ان چشمهای نا دیدنی جلال و جبروتی دید بسیار بسیار و از این نسق نام او را جلال نهاد.
و بر سر منبر رفت و فرزند را به همگان نشان داد و گفت : نام نهادیم او را خواجه الفرسنگ و توابع شیخ الشیوخ جلال الملت و الدین عسکری فرسنگی دوستش بدارید که او یادگار پدر است و دلبند پدر است او.
یکی از ظرفای شهر چنین پراند :که نامش بلند تر از قامتش است . و پدر ان فرزانه(رحمت الله علی اله)چنین گفت ان ظریف را که :فر گیسوانش را اگر به حساب اوری نه قامتش بلند تر است و ان ظریف منفعل شده را نیک کوفت چونان که ظرافتی برایش باقی نماند.
شیخ در بدایت علاقه ای به مکتب و مکتب خانه عیان ننمود و تا نهایت نیز چنین بود و آه از نهاد همه برون می امدی که او را به مکتب روانه کنندی و نمی دانستندی که تفریح او گل بازی است و کباب ونه ریاضیات و حساب.
با زبان و ادبیات پارسی الفتی دیرینه داشت و از این سبب تمام حرفهایش را به فارسی میزد و می نوشت .جز چند کلمه ...
اندر کرامات او امده که ویژگی را ویجگی می گفت و هیچ کس را جگر و یارای ان نبود که به او بگوید :گل پسر ویژگی نه ویجگی
و دیگر اینکه در مکتب درس راهپیمایی می کرد چونان اهویی که بیم گرگ را نداند همی چیست.و شاعر در این باب می فر مایند
مکتبش را هی رود از چپ به راست هی رود از راست چپ همچون غزال.
و از دیگر کرامات او که توهم میزد بسی خلاقانه و بست می داد انرا افتضاح.
چونان که گویند روزی به خوابگاه تنی چند مریدان رفته بود و پس از صرف قرصی پیتزا(گرده نانی که بر ان چیز ها ریزند) چنین گفته بود که: (نقل از 87 ی ها در دو روایت مشابه )
من عاشق گل بازی بودم و کباب نه ریاضیات و حساب و از این سبب نیز در کد رشته معماری را وارد کردم ولی از بخت خراب کد ریاضیات بود ان کد پدر ناله و مرا به این روز انداخت و پس چندی زمان الفتی میان من و ریاضی پدیدار گشت و گشت و گشت تا دانشگاه کاش را یافت.
و همه مریدان خون و کف بر دهان که خداوند را سپاس. و دیگر گفته بود که من داشتم به فرنگ می رفتمی که ناگاه طیاره ای به عمارتی برخورد(11 سبتامر) و نرفتم .از چه رو خدا میداند... و همه خون و کف بر دهان افزون شده با چشمان بسی گشادو گشاده او را می نگریستند و میگریستند که خداوندا مرحمتت را بر ما تمام کردی که استاد را به ما ارزانی داشتی و او هم میگفت ... انچه می گفت را و میبست انچه را میبندند و مریدان نیز نعره ها میزدند .
. از ان پیر مرید کتابی مانده به یادگار که استاد جلد انرا بر دیوار اتاق خود چسبانده بود و حال بسیار می کرد با موشکی که بر روی جلد ان کتاب بود و بسیار با ان حال میکرد ان پیر(سنوات عمره مفیده) که بزرگ بود و بزرگ می پسندید.گویند روزی مریدی شبیری نام کتاب را بگرفت و ببوید و ببوسید و بر دیده نهاد و باز نمود و گفت شعر است.که انگونه ریاضیات را می فهماند او .
گویند که چون بمرد (عمرنا تراب قبره)بر سنگ قبرش چنین نگاشتند که :
حالا اگه میتونی راه برو .
برای شادی روح او بلند بفرستید .