ظلم نام تو
ای انکه خون مست نشسته به جام تو
لب دوختن ز هر که مخواندت مرام تو
دوزخ صلاح کارگر تو بدست تو
جمعی خموش روضه فیروزه فام تو
ای دزد ریشه های من ای دشمن کسی
کو است دانه تو و عمامه دام تو
ای محضر ضحاکی تو مهر شد ز ما
زو صلح شهرتت بود و ظلم نام تو
ای لاف پاک طینتی و راست سیرتی
دیدیم همچو آینه ای خشت خام تو
ما را سلام تو نبود خواست ای که دوش
بر قلب بابکان شده تیغ سلام تو
آتش هنوز در دل من شعله می کشد
زین تلخ شام من که کند تلخ کام تو
امشب دو باره آتش دل بر زبان نشست
دیر است رهروا و شرار کلام تو
آتش به جان زنند و چو آتش به پا شوند
گیرند دیریان وطنم انتقام تو
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ ساعت 22:18 توسط مهرداد شبیری
|