گواهم
نشسته ظلم نشستن به دوش بار گناهم
پدر به مشت گره کرده فکر صبح سپیدم
ببود و هین نظر انداخته به روز سیاهم
برادران من اکنون به چاهم افکندند
به فکر لطف عزیزی نشسته در ته چاهم
سحر به غفلت مردم به شب مبدل و اکنون
به شام غفلت مردم پی ستاره و ماهم
سپاه من چه عظیم است صلاح من چه قوی تر
مرکب است صلاحم خودم تک عضو سپاهم
بدون خواب دو چشمم ز خواب مردم این دیر
برای لرزش کوهی پی تبانی کاهم
تمام جاه دهم بهر سرخ رویی مردم
پریده رنگ رخ مردمان بود همه جاهم
شرارت اند اگر دشمنان منم رهرو
شرر زنم به شرارت ز شر گرمی آهم
مرا مپرس ایا دل که چیست درد تو رهرو
بیان درد تو دردم دوای درد تو راهم
سزای گفتن غمهای مرده ار مرگ است
من از گذشته و تا حال و تا همیشه تباهم
نه تکیه بر هنر و دانشم زدم نه به تقوام
توکلی زدم و بس به رحم ولطف االهم
خداقسم به زمینت خدا قسم به زمانت
زمین زمان چو به جنگم تو باش پشت و پناهم
مگوی مدعی دین دروغ بود کلامت
غم همیشگی مردم است همیشه گواهم