محرم من...
آن محرم كه پسر عمو هايم پيراهن مشكي داشتند ولي من نداشتم
آن محرم كه پسر عمويم پز قوطي پر شمعش را به من ميداد
و من پنج تومان دادم از ملا حسن يك شمع خريدم
ولي شب شام غريبان دلم نيامد روشنش كنم
..
يازده سال صد و ده روز كم از آن محرم گذشت
كه پسر عموهايم زنجير داشتند و من...
فقط ميتوانستم سينه بزنم
تكه هاي كوچك زنجير را از روي زمين برداشتم
با نخ به چوب بستني بستم
ولي باز فهميدم كه اين زنجير بشو نيست
وآنرا كنار حوض آنطرف خانه چال كردم
..
نه سال نود روز كم از آن محرم كه
رفتم توي صف تا براي خواهرم غذا بگيرم
و اصغر شيخ مرا از صف بيرون انداخت
و بعد كه گريه ي مرا ديد به من يك غذا داد
و گفت:" برو ديگر اينجا پيدايت نشود"
..
هفت سال هفتاد روز كم از آن محرم گذشت
كه بهترين دوست مرا تلاسمي از من گرفته بود
و دستمال هاي خوني غمه زنها كنار كوچه مرا به ياد بدن بي جان او روي تخت مرده شور خانه مي انداخت
..
و امروز...
..
آري چقدر كوچك است غم هاي من از اين ماه
در مقابل او كه همه چيزش را در اين ماه
از او گرفتند...
...