گل و سنگ...
در ضمن محسن جان به خاطر اینکه اومدی و ترانت را خوندی تشکر می کتم...کامنت خصوصیت را همیشه نگه میدارم و امیدوارم هر روز ازت کارهای بهتری بشنویم...
یک کلوخ گلی یک گوشه ی دنج
لب یک رود خروشان و بلند
تک و تنهایی بی یاور و دوست
زندگی میکرد،ایامی چند
در دلش درد و غم تنهایی
در سرش فکر و خیالاتی پوچ
نه توانایی استادن داشت
نه پر و پا که کند با آن کوچ
تا که یک روز خروشان تر شد
رود از بارش باران زیاد
ناگهان سنگی از جوشش موج
بقل تکه گل ما افتاد
تکه گل چشم که وا کرد درست
پیکر کوچک سنگی را دید
که کنارش لب رود افتاده
ساکت و صیقلی و گرد وسفید
سنگ هم چشم خودش را وا کرد
چشم به تکه گل ما انداخت
تکه گل هم به خودش لرزید و
دل خود را به نگاه او باخت
و از ان روز به بعد هیچ نخورد
و از آن روز به بعد هیچ نخفت
خرد شد،خاک شد،اما هرگز
پیش معشوقه از این عشق نگفت
قصه کوتاه به عشقش نرسید
ملکی آنرا برداشت و برد
برد در عرش الهی،آنجا
تکه گل را به خداوند سپرد
و خداوند مرا ساخت و باز
به زمینی که تو بودی انداخت
و دلم باز به یاد آن سنگ
به توی سنگ دل اینجا دل باخت...