ستاره
همه
چیز فراموشم شد وقتی خواست دستانش را به
من بدهد
گرفتم و گفت یادم
تو را فراموش
حالا باید
تا آن سر خیابان او را کول باقالی
میدادم
خواستم فن شاعرانه
ای بزنم
خوب باقالی را
که میخریدم برایش
اما
کول را چه میکردم
کول
کول
کول
پرید روی کولم
تا آن
سر خیابان رفتیم
اتفاقا
سرباز آگاهی ما را دید
چیزی
نگفت
چون حالا من دیگر
مافوقش بودم
چون حالا
دیگر یک ستاره روی دوش من بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 10:53 توسط مهرداد شبیری
|