چه رفتنی

چه رفتنی که هیچ وقت نبودی،چه بودنی که هیچ وقت ندیدی

منو،تو دل به من نداده بودی،که حالا میگی دل ازم بریدی


گفتم برات می میرم اما گفتم،کفر پیش تازه مسلمون انگار

برگشتی از من و گذاشتی رفتی،گفتم نرو گفتی خدانگهدار


باخون من حموم خون گرفتی،برای من عاشق کشون گرفتی

هزار تا شکوه داشتم از تو اما،زبون بریدم وزبون گرفتی


من پر از احساس و تو سرد و خاموش،قصه ی ما قصه ی سنگ وشیشه

دل بستنم از اول اشتباه بود،عاشق بودن که اینجوری نمیشه


چه اشتباه و چه درست پیش اومد،عاشق شدم غمت چشاما تر کرد

بازم برات دست به دعا میگیرم،امیدی نیست ولی شاید اثر کرد


این شب قدر

هیچ وقت تا حالا شبهای احیا مسجد نرفتم،شاید برای بعضیا یه فضای روحانی ایجاد میکنه که توش میتونن راحت تر به خدا نزدیک بشند ولی من بیشتر میرم تو نقد اشعار سست مداح و در اکثر موارد صدای فالشش و به علاوه مداحی و ذکر مصیبت را برای اینکه مردم اشک بریزند،با اینکه یه نفر قطره چکون دست بگیره و تو چشمشون قطره ی اشک آور بریزه زیاد متفاوت نمی دونم

جدا از بعضی هاشون که تو حال و هوای اشعار محتشم شعر هایی را میخونند،خیلی دیگشون میشینند میگن از تشنگی امام حسین و بدبختی ها و بیچارگی هایی که کشیده و اسیری زن و بچش و...

مردم هم آه و فغانشون گوش عالم را کر می کنه و شدیدا بی رحمانه به سر و سینشون میکوبند. ولی عجلشون برای اینکه به صف غذا برسند و اینکه خیلی هاشون شبهای دیگه یا حتی همون شبها نمازشون را هم نمیخونند(البته نه همه) نشون میده که عملشون از روی عادته نه تفکر

من زیاد آدم معتقدی نیستم ولی تو این شبها به خیلی چیزها رسیدم،انگار تو این شبها مغز آدم بهتر کار میکنه،از همتون هم میخام کنار قرآن سر گرفتن و دعا خوندن هاتون به همه کارهایی که کردید و میکنید فکر کنید،اگه هم از این میترسید که تو جمع کردن ثواب این شبها از بقیه عقب می افتید حدیثی هست که میگه یک ساعت فکر کردن ثواب هفتاد سال عبادت را داره،اون فکر کردن هایی که حر را از قاتل امام حسین بودن رسوند به جایی که رسیدن بهش خیلی دور از ذهنه،شبتون پر بار،ما را هم یادتون نره


این شب قدر دعامان این است        که بدانیم مگر قدر تو را


چقدر دیگه؟

چقدر دیگه باید صبر کنم،تا بفهمه دل ازش نمی برم

تیک و تیک و تیک و تیک یه عمرشد،که دارم ثانیه ها را میشمرم


یه غروب تلخ و غم گرفته بود،بی خدا حافظی رفت از این خونه

و فقط یه نامه واسه من گذاشت،روش نوشته بود دیگه نمیتونه


رفت و این خونه بازم غمگین شد،دوباره بی کس و تنها موندم

توی تاریکی این شب سیاه،از اون و چشمای اون جا موندم


بیا و منو نجاتم بده از،روزایی که مثل شب میمونه

از همین چار تا دیواری که برام،بی تو و بودن تو زندونه


دست تو خیره بیا بازم بکن،دستای گرمتا نذر دست من

بشین این گوشه کنار من وباز،با من از بودن و موندن حرف بزن


بیا باز چشماتا رو من وا کن،چشایی که حالا دنیای منند

خنده هات دوای زخمای منه،بیا و بازم برای من بخند


گناه من...

رفت او و بی پناه شدی بی پناه من

رفت او دل من،ای دل سر به راه من


رفت و مرا میان شب تیره جا گذاشت

ماه تمام پنجره ها گشت،ماه من


روز و شبم سیاه شد از آن زمان که رفت

تنها سفید گشت،دو چشم سیاه من


مات نگاه های تو بودم که ناگهان

عشق تو کیش زد به رخ و اسب و شاه من


شکوه نمی کنم ز تو ای بانوی غزل

آن مهربان خدای دو عالم گواه من


آن مهربان که کرد حسادت به تو که دید

نام تو است ورد شب و صبحگاه من


گفتند نا امید گنه کار و کافر است

برعکس،بود امید تو تنها گناه من


من را ببخش خواستمت،اشتباه شد

عشق تو بود پاک ترین اشتباه من


دست خدای عاشق خود می سپارمت

یادت بخیر،خواسته ی دل بخواه من...


گل و سنگ...

جوابی شاعرانه به سوال "چرا دوستم داری؟"

در ضمن محسن جان به خاطر اینکه اومدی و ترانت را خوندی تشکر می کتم...کامنت خصوصیت را همیشه نگه میدارم و امیدوارم هر روز ازت کارهای بهتری بشنویم...


یک کلوخ گلی یک گوشه ی دنج

لب یک رود خروشان و بلند

تک و تنهایی بی یاور و دوست

زندگی میکرد،ایامی چند


در دلش درد و غم تنهایی

در سرش فکر و خیالاتی پوچ

نه توانایی استادن داشت

نه پر و پا که کند با آن کوچ


تا که یک روز خروشان تر شد

رود از بارش باران زیاد

ناگهان سنگی از جوشش موج

بقل تکه گل ما افتاد


تکه گل چشم که وا کرد درست

پیکر کوچک سنگی را دید

که کنارش لب رود افتاده

ساکت و صیقلی و گرد وسفید


سنگ هم چشم خودش را وا کرد

چشم به تکه گل ما انداخت

تکه گل هم به خودش لرزید و

دل خود را به نگاه او باخت


و از ان روز به بعد هیچ نخورد

و از آن روز به بعد هیچ نخفت

خرد شد،خاک شد،اما هرگز

پیش معشوقه از این عشق نگفت


قصه کوتاه به عشقش نرسید

ملکی آنرا برداشت و برد

برد در عرش الهی،آنجا

تکه گل را به خداوند سپرد


و خداوند مرا ساخت و باز

به زمینی که تو بودی انداخت

و دلم باز به یاد آن سنگ

به توی سنگ دل اینجا دل باخت...


یک ترانه...

تقدیم به تو که صدات تو روز های غم من را تنها نذاشت...


بازم این گوشه نشستم تنها،دارم ازدرد تو غصه می خورم

دل من خیلی برات تنگ شده،با وجودی که ازت خیلی پرم


غم و درد تو زمین گیرم کرد،آتیش انداخت به تار و پودم

رفتی و حتی نگفتی چی اومد،سر من منی که عاشق بودم


بی تو این گوشه ی غم پژمردم،همدم ساعت و دیوار شدم

چه شبایی که نخوابیدم و باز،باز از فکر تو بیدار شدم


عشق تو که زندگی بود واسه من،حالا آتیش به جونم شده بود

حرف مردم شدم از بس شب و روز،حرف تو ورد زبونم شده بود


دلم از دلخوریات دلگیره،دلم از عالم و آدم خونه

ولی باز کنج همین خلوت تلخ،از تو و چشمای تو میخونه


چاره ای ندارم اینجا می مونم،میشینم چشم به راهت شب و روز

ولی یادت نره عشقم،عمرم،یکی این گوشه دوست داره هنوز...


گنجشک و ماه...

آری،توآن که دل طلبد آنی

اما...

افسوس...

دیریست کان کبوتر خون آلود

جویای برج گمشده ی جادو،پرواز کرده است


هر شب لب شاخه ی تاکی خشکیده می نشست به تماشای ماه،و هر روز به یاد آن سر میکرد تا دوباره شب شود،و باز به تماشای ماهش بنشیند.شبهای بی مهتاب دلش می ریخت که مبادا از نگاههای من دلخور شد،و چه کنم اگر دیگر از دل شب سر بر نیاورد.ماه که کوچک میشد غصه او را فرا می گرفت و بزرگ که می شد شادمان بود.

حسرت آن بر دلش سنگینی می کرد و کارش شده بود دعا کردن.که خداوندا!هزاران به همه دادی،این ماه کوچک را هم به من بده،گفت و گفت وگفت تا قصه اش عالم را پر کرد و دیگر همه می دانستند که او به ماه دل بسته.

شب و روزش به همین روال می گذشت تا اینکه شبی صدایی به او گفت:به سویش برو! و در همهمه ی باد گم شد.

بال باز کرد و پرید و پرید و پرید و باز پرید،دیگر توان نداشت ولی فکر رسیدن به ماه او را پیش می برد،تا اینکه دیگر بالهایش باز نشدند و چندی بعد در آنسوی دریا ماهی ها جسد گنجشکی را بر آب دیدندکه در بازتاب نقره ای رنگ نور ماه می درخشید و همه به اتفاق به وجود خدایی که نمی خواست او به سرزمینی بی آب و علف و به خاک سیاه نشسته برسد،شک بردند...


شاعرم...

شعر نو با نیما شروع شد."افسانه" هم اسم اولین کتاب شعر نویی بود که ازش به چاپ رسید.بعد از نیما هر کسی یه تیکش را برداشت و برد یه طرف.سهراب برد و باهاش از عشق سرود و اینقدر عاشقانه سرود که هر کسی اشعارش را بخونه عاشق میشه.مهدی اخوان برد و از نا هنجاری های زمان خودش سرود و اینقدر سیاه سرود که هر کسی بخونه احتمال اینکه خود کشی کنه هست!.هر کسی به نحوی ماهرانه از شعر نو استفاده میکرد تا هنر خودش را به اوج برسونه،این وسط برخی هم شعر نو را برای اینکه به دروری هاشون رنگ شعر بدند استفاده کردند که متاسفانه امروز فقط نسل اونهاست که منقرض نشده و تقریبا همه ی نو سراهای خوب که توی شعرشون یه چیزی هست در شرف انقراضند،اما جای من تو شعر نو،همه میگن ضعیفه و بهتره ولش کنم و سرمایم روی غزل کلاسیک بذارم ولی خدا بگم اخوان را چیکار نکنه که اینقدر شعر هاش زیباس که قلم من بی اختیار میخاد مثل اون بنویسه،مثل شهریار که عشق شعر حافظ باعث شد همه ی عمر سعی کنه مثل اون شعر بگه و به یه جاهایی هم رسید ولی امروز این اجازه را به من میده که بگم اگه شهریار تصمیم میگرفت مثل خودش شعر بگه دنیای شعر را تکون میداد،با این که همه ی اینها را میدونم ولی نمی تونم،یه جورایی عاشق شعر اخوانم و به قول ارباب سخن: عشق را آغاز هست...انجام نیست،به هر حال شرمنده استاد،حتی اگه جرو دسته ای قرار بگیرم که به دروری هاشون میگن شعر نو،حداقل باید چند بار دیگه تو سرم بخونید تا بفهمم!


شاعرم

،شاعری تنها از گوشه ای از پهنه ی خاکی خسته

خسته از چرخش و چرخاندن من

،از زمانی که همه ساعت ها از نشان دادن آن شرمشان می شود

هنگامی تلخ

،از تباری سر و وارسته و صاحب نسلی

چندش آلود و کثیف


،مادری دارم،بهتر از برگ درخت،که مرا لعنت کرد

،پدری،بهتر از آب روان،که تف انداخت به روی پسرش

و خدایی که مرا پست تر از حیوان خواند


کار من شعر پس انداختن است

از گل از بلبل از آب از عشق

وز وز شعر مرا می شنوند

همه ی مردم شهر


،گاه احسنت ولی غالبا لعنت و فهش مزد اشعار من است


گفته بودم تنهام

نه،دروغ است دروغ

و دروغ،عادت من شده است


ما هزاریم هزار 

دم هر زر زدن اردو زده ایم

پشت هر موج میان هر حرف


همگی پست و عفونت زده و بی صفتیم

همگی بی شرمیم

همگی...

همگی...


همگی یک شب شوم

سر این کوچه

،همین کوچه پایینی

ظلم را دیدیم،گفتیم:سکوت!


تست اعتیاد!

به رنگ مریم و از عطر و بوی یاسمنی

هزار ناز کنی آخرش تو مال منی

سر تو جنگ و جدال است بین ما عشاق

تو هم نشسته ای این بین تخمه می شکنی!

***

من آنم که هزاران جنگ کردم

هزاران حیله و نیرنگ کردم

هزاران کار مرد انداز و طرفه

تو را اما چو دیدم هنگ کردم!

***

ای انکه ندیده کس خط و خالت را

نذر من کن بوسه ی امسالت را

بگذار کنم به قلب سنگ تو نفوذ

یک ثانیه قطع کن فایر والت را!

***

ای انکه چو خورشیدی و من چون گردی

یک لحظه ببین چه بر سرم آوردی

یک ثانیه غافل شدم از خویش و تو هم

یک ثایه ای قلب مرا هک کردی!

***

بیا و عقرب ما را در این قمر ننما

دو چشم کم سوی ما را از اشک تر ننما

خرابه ی دل ما را مکن به ضرب کلنگ

بیا و خانه ی خود را خرابتر ننما!

***

مرا سوزاندی و دادی به بادم

هر آنچه داشتم پای تو دادم

به مهرت آنچنان دل بسته ام من

که مثبت گشته تست اعتیادم!


خاتون...

تقدیم به استاد عبدالجبار کاکایی...


سرش به زانوی غم،دل سپرده و دل خون

هم اشک لیلی و هم درد و حسرت مجنون


نشسته بود کنار سکوت و غصه و غم

به یاد آبی چشمان او لب کارون


شکایت از همه می کرد،از خدا از خود

ز بی وفایی دنیا و طالعی وارون


فرو نشسته در این فکر که چرا و چطور

چگونه شد که چنین گشت،هی چرا،هی چون


ز خویشتن گله میکرد و گاه هم از او

از آن رخ چو مه،از آن دو چشم دریا گون


از آن دو چشم که عاشق کشند و گویی تو

همیشه مست شرابند و نشئه ی افیون


از آن دو ابروی شمشیر وار و آن گیسو

از آن ترنج لبانش،ز قامتی چو ستون


از آن زبان که شبی شوم و نحس با او گفت

برو و پا بکش از زندگی من بیرون


و از خودش که پریشان و غم گرفته و سرد

نشسته بود کنار خیال او اکنون


و درد و غصه ی خود را به رود می انداخت

و باز زمزمه میکرد زیر لب،خاتون


ایرانسل بود!

به یاد روی تو بیدار می شوم هر شب

ای آنکه نام تو آذین شدست بر این لب

دو چشم مست تو در کنج سینه ام حبس اند

که فتنه افکن و سبزند و اغتشاش طلب!

***

دادم به تو از هر نظری نمره ی بیست

دارم زده ای،زدی،بگو جرمم چیست

گفتی که نمی فهمی،آری عسلم!

در طایفمان نفهم بودن ارثیست!

***

گردونه ی قصه را تو تاباندی باز

صد جوی ز چشم کور من راندی باز

هر کار که گفتم تو خلافش کردی

من ترک زدم،تو اصفهان خواندی باز!

***

ز خواب بوسه ی تو میپرم زخواب هر شب

سفید چون گچ دیوار و گر گرفته ی تب

هنوز از آتش آن بوسه ات چنان گیجم

که مانده ام که شود قافیه رطب یا لب!

***

به سال و ماه آمد روزه هایم

بیا تا سر به دامانت بسایم

و از فریاد الله اکبر خلق

به خرمای لبت بازش نمایم

***

رفتی و نگفتی دل ما هم دل بود

در ماندنم و امید من باطل بود

دیشب سوی ما پیامکی آمد باز

گفتم که تویی،نه،آن هم ایرانسل بود!


نا امیدم...

گاهی فکر میکنم مجنون هم عاشق نبود...یا اگه به لیلیش میرسید چیکا ر میخاست بکنه...نگاه ....بوسه ...خلوت...به چی میخواست برسه...تو این مدت همه ی کتابهای عاشقانه ای را که خونده بودم دوره کردم...هیچ شاعری تو منظومش جوابش را نگفته بود. همه ی عاشقا تلاش میکنن که به معشوقشون برسند ولی هیچ کدوم نگفتند چرا؟یا جوابی دادند که سخت میشه ازش سر در اورد

تو خسرو و شیرین تو مناظره ی خسرو و فرهاد که یکی از زیبا ترین قسمت های این کتابه اومده


بگفتا گر خرامی در سرایش     بگفت اندازم این یر زیر پایش


که کنایه از فدا کردن جان داره...یعنی عاشق می خواد به معشوقه برسه که جانش را فداش بکنه؟یا نظامی هم به زور قافیه این بیت را اینجا اورده؟

تو تمام منظومه هایی هم که عاشق و معشوق به هم میرسند...شاعر یا نویسنده چیزی نمیگه جز این که آن دو یک عمر با خیر و خوشی در کنار هم زندگی کردند...یعنی همه ی این نخوردن ها و نخوابیدن ها برای اینه که در کنار هم زندگی کنند؟برای رسیدن به یه روال ،نه یک اوج؟

شاید بهتر باشه به این چیز ها فکر نکنم و خیلی راحت عشق را رد کنم ...مثل کافری که به جای اینکه هزار دلیل برای اثبات وجود خدا بیاره راحت ردش می کنه..

قطعه شعر پایین هم از اخوان(م.امید) برای کسایی که نمیدونم با چه چشمی به اشعار مثل ذغال سیاه من نگاه کردند و رگه هایی از امید را توش دیدن


دیگر سیاهم من سیاهم...دیگر سپیدم من سپپیدم...

وز هر چه بود و هست و خواهد بود...

بیزارم و بیزار و بیزار...

نو میدم و نو مید و نومید....هر چند میخوانند امیدم

 

میان خلوت خود بی هدف قدم میزد

و دست در یقه ی چرک درد و غم میزد


و مینشست در آخر کنار باختنش

و می نشست و برای سکوت دم میزد


گهی به سازک خود پنجه میخراشید و

به یاد زیر و بم خویش زیر و بم میزد


گهی به صورتک خاطرات غش کردش

از اشک با سر انگشت خویش نم میزد


و می سرود از این خاطرات ابیاتی

به روی خط خطی دفترش قلم میزد


شروع یک غزل،این بار مطلعش این بود

میان خلوت خود بی هدف قدم میزد


چون عادل...

باریک و بلندی و نمایانی تو

از قد چو چراغ برق می مانی تو

امروز هم آمدی به من می گویی

از من بگذر،مگر خیابانی تو؟!

***

خوش فیس و خوش هیکل است و زیباست

خوش صحبت و خوش زبان و رو راست

دل روی سفید او پسندید

همچون سر شیر و رویه ی ماست

***

ای انکه ز من هم دل و هم جان از تو

زخم از تو و پانسمان و درمان از تو

امروز بیا که عشقبازی بکنیم

این هم یک آوانس،توپ و میدان از تو!

***

قلب و مری و چشم و زبان آمده اند

زیر پای تو میهمان آمده اند

از بس که به قربان تو رفتند همه

اعضا و جوارحم به جان آمده اند!

***

شب تا سحر از عشق تو هستم بیدار

جان بر لب و دلگیرم و غمگین و نزار

اخمت بگشا درگر نمی میری که

یک خنده کنی سهیل محمودی وار!

***

زندان شده ای ته سیه چاله ی دل

از بس که خوش هیکلی و خوش فیس و زبل

لپ گنده و شیرین سخنی همچو جواد

خندانی و گیس فرفری چون عادل!


خسته ام...

...

کسی اینجاست...

هلا...با شمایم...های!... می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟ نگاهی یا که لبخندی؟

فشار گرم دست دوست مانندی؟

و یمبیند صدایی نیست،نور آشنایی نیست

حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ

وز آن سو میرود بیرون به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد

ولی انجا حدیث بنگ و افیون است...از اعطای درویشی که می خواند:

<<جهان پیر است و بی بنیاد...از این فرهاد کش فریاد>>

...


خسته ام...

از همه...از خودم...از تو...

از این دفتر رو به پایان...

که او هم چون من خسته است...

از من... از تو...

از اشکهایی که رویش چکیده شد...

از شعرهای ناتمامی که فقط سینه اش را سیاه کرد...

از بیت و قافیه...


از شب هایی که تا صبح باز بود چون چشمهای من..

.می خواست بسته شود...

حق داشت...عاشق نبود...

ولی قلم به او اجازه نمیداد...

و چه ی رحمانه خط می کشید بر تن او...

زجر میدید و چیزی نمی گفت...

مثل من...


مثل من که یاد تو هر شب مرا خط میزند و دم نمیزنم...

عمرش تمام شد...عمر عشق تو نه...

آخر فریاد این سکوت غم آلوده را میشکند یا شادی...

نمیدانم...

هر دو در مانده تر از هم روی تاقچه خاک میخورند...

دفتر ی دیگر باز کردم...

بیا...مگر این یکی فریاد شادی ام رابشنود

و همه محو دیدن تو خستگی در کنیم...


سپید میخوانی...

مرا ز پیش خودت چون دوچرخه میرانی

هر حرف میزنمت چرت و پرت میدانی

چو فهش میدهیم که فلان شده،گویی

برای این من عاشق سپید می خوانی


قصه این بود...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم،نه عقل ماند و نه هوشم

حکایتی زدهانت به گوش جان آمد

دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

...


رفتی اگر چه بودی و من دور بودم

رفتی،ندیدم بودنت را کور بودم


رفتی و حتی یک خدا حافظ نگفتی

اینقدر پیش چشم تو منفور بودم؟


رفتی و من درد وغمت را صبر کردم

این من که به بی طاقتی مشهور بودم


چون عود بودم پرصدا،پروار و سرمست

با رفتنت چون ناله ی تنبور بودم


هم کوه فرهاد،هم بیابانیه مجنون

هم بند جم،هم دار با منصور بودم


هر سو دویدم اشک ریزان در پی تو

لتگان و خون بر چشم چون تیمور بودم


رفتی و عالم گفت دل برکن از این عشق

عالم نمی دانست،من مجبوربودم...


فهمیدم اما تو نمی فهمیدی انگار

خط میزدی من را و خود هاشور بودم


هر کس جواب آواز ناکوک تو را داد

من این میانه نغمه ی ناجور بودم


خروار حسرت ماند با من،قصه این بود

تو سنگدل بودی و من مغرور بودم...


این بین...

چنان مستم که ریم ریم ریم را رام رام...


دیشب دل ما باز طرب خانه ی غم بود

بد بختی و بیچارگی و بی کسی هم بود


غم با سر انگشت چه میکوفت به تنبک

در دست فغان قیچکی هم قیچک بم بود


فریاد غزل خواند،چه می کرد در آواز

دست قلم مرثیه ات هم به قلم بود


ماتم چه قری داد و چه رقصید و چه تاباند

القصه بساط می و معشوق علم بود


تا صبح بساط دل ما باز همین بود

این بین فقط جای تو بی عاطفه کم بود



دریا...

شعر پایین هم به یاد خاطره هام از دریا نوشتم ولی حیف اونقدر خوب نیست که خودم را غرق کنم...


دریا برایم از دل آن بی وفا بگو

آن شهسوار قصه ی من آن فرشته خو


آن کو دل مرا به نگاهی گرفت و رفت

سالیست می دوم پی آن ماه کو به کو


آن کس که قصه ی من بیچاره را نوشت

من را کشانده هر سر این قصه سو به سو


امروز هم کنار تو آورده است تا

با تو بگویم از غم این عشق مو به مو


وانگه نوشته غرق تو گردم کنار تو

پایان دهم به قصه ی پر درد خویش و او


آغوش باز کن که مرا درد و غم بس است

از جسم من غبار غم عشق را بشو


روزی اگر سراغ من خسته را گرفت

با او بگو ورا ز دل آسمان بجو