شاعرم...
شعر نو با نیما شروع شد."افسانه" هم اسم اولین کتاب شعر نویی بود که ازش
به چاپ رسید.بعد از نیما هر کسی یه تیکش را برداشت و برد یه طرف.سهراب برد
و باهاش از عشق سرود و اینقدر عاشقانه سرود که هر کسی اشعارش را بخونه
عاشق میشه.مهدی اخوان برد و از نا هنجاری های زمان خودش سرود و اینقدر سیاه
سرود که هر کسی بخونه احتمال اینکه خود کشی کنه هست!.هر کسی به نحوی
ماهرانه از شعر نو استفاده میکرد تا هنر خودش را به اوج برسونه،این وسط
برخی هم شعر نو را برای اینکه به دروری هاشون رنگ شعر بدند استفاده کردند
که متاسفانه امروز فقط نسل اونهاست که منقرض نشده و تقریبا همه ی نو سراهای
خوب که توی شعرشون یه چیزی هست در شرف انقراضند،اما جای من تو شعر نو،همه
میگن ضعیفه و بهتره ولش کنم و سرمایم روی غزل کلاسیک بذارم ولی خدا بگم
اخوان را چیکار نکنه که اینقدر شعر هاش زیباس که قلم من بی اختیار میخاد
مثل اون بنویسه،مثل شهریار که عشق شعر حافظ باعث شد همه ی عمر سعی کنه مثل
اون شعر بگه و به یه جاهایی هم رسید ولی امروز این اجازه را به من میده که
بگم اگه شهریار تصمیم میگرفت مثل خودش شعر بگه دنیای شعر را تکون میداد،با این که همه ی اینها را میدونم ولی نمی تونم،یه جورایی عاشق شعر اخوانم و به قول ارباب سخن: عشق را آغاز هست...انجام نیست،به
هر حال شرمنده استاد،حتی اگه جرو دسته ای قرار بگیرم که به دروری هاشون
میگن شعر نو،حداقل باید چند بار دیگه تو سرم بخونید تا بفهمم!
شاعرم
،شاعری تنها از گوشه ای از پهنه ی خاکی خسته
خسته از چرخش و چرخاندن من
،از زمانی که همه ساعت ها از نشان دادن آن شرمشان می شود
هنگامی تلخ
،از تباری سر و وارسته و صاحب نسلی
چندش آلود و کثیف
،مادری دارم،بهتر از برگ درخت،که مرا لعنت کرد
،پدری،بهتر از آب روان،که تف انداخت به روی پسرش
و خدایی که مرا پست تر از حیوان خواند
کار من شعر پس انداختن است
از گل از بلبل از آب از عشق
وز وز شعر مرا می شنوند
همه ی مردم شهر
،گاه احسنت ولی غالبا لعنت و فهش مزد اشعار من است
گفته بودم تنهام
نه،دروغ است دروغ
و دروغ،عادت من شده است
ما هزاریم هزار
دم هر زر زدن اردو زده ایم
پشت هر موج میان هر حرف
همگی پست و عفونت زده و بی صفتیم
همگی بی شرمیم
همگی...
همگی...
همگی یک شب شوم
سر این کوچه
،همین کوچه پایینی
ظلم را دیدیم،گفتیم:سکوت!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 18:29 توسط مهرداد شبیری
|