هی سوخت،ساخت
دفتر زحال و روز دلم شعر ناب ساخت
خم اشک من به سینه گرفت و شراب ساخت
بختم سیاه بود چنانگون که پیر توس
از بخت من شمایل افراسیاب ساخت
ما را به دار عشق کشید آن سیاه چشم
از بند بندجسم نحیفم طناب ساخت
ماندم میان ماندن و رفتن،نماند و رفت
دل را به جام باده و افیون خراب ساخت
هی سوخت،ساخت،باز دوباره،دوباره باز
طفلک دلی که با تو و با این عذاب ساخت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 9:22 توسط مهرداد شبیری
|