از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست



مرا ترانه بگو چون پر کبوتر ها

مرا غزل بسرا همچو برگ شبدر ها


مرا قصیده بخوان همچو آه این گلدان

که مثنوی بسرایم ز درد این درها


که بسته مانده اند از آن زمان که رفتی و رفت

خیال بودنت از خاطر صنوبر ها


و ماندم این سر قصه کنار حسرت تو

سرودم از غم این عشق هفت پیکر ها


گذشتی و نگذشتم نشستم این سر شب

به یاد ماه تو با کوکبان و اختر ها


چه درد ها که ندیدم زدرد دوری تو

چه اشک ها نچکاندم به  روی دفتر ها


چه دوستان که نگفتند کن فراموشش

چه ناصحان که نرفتند روی منبر ها


چگونه برده ای از من دل ای فرشته ی عشق

که مانده اند در این دلبریت دلبر ها


ز درد تو چه بگویم کجا امان ببرم

که برده اند و نجستند هیچ دیگر ها


تمام شد غزل من ببخش،دلتنگی

شدست عادت اشعار و بیت آخرها